صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز

کلمه‌ی موسی می‌تواند از کلمه‌ی موس که در مصری به معنای بچه است؛ گرفته شده باشد و نه همان طوری که داستان مذهبی می‌گوید از کلمه‌ی عبری موشه به معنای از آب گرفته شده. فروید بر این نظر است که داستان تولد و کودکی موسی، در اصل مشابهتی کلّی با افسانه‌ی معیار تمام ملل در خصوص قهرمان دارد که معمولاً عبارت است از اینکه قهرمانی اصیل‌زاده (مثلاً شاهزاده) به دلایلی که می‌تواند بیمناکی پدر از آینده‌ی پسر و احتمال شورش علیه او باشد؛ از همان کودکی از خانه رانده می‌شود (آشکار یا مخفیانه) و این پسر در جایی دیگر یا توسّط یک حیوان یا خانواده‌ی فقیری بزرگ می‌شود و سرانجام نیز افسانه تحقق می‌یابد. فروید برخی از عناصر موجود در این افسانه‌ها را استعاراتی از واقعیت می‌داند. مثلاً سبد را استعاره‌ای از شکم مادر یا رحم، و آب یا رود را استعاره‌ای از آب درون رحم که جنین در آن قرار دارد به حساب می‌آورد. اما تفاوت بسیار مهمی که از نگاه فروید افشاگر اصل داستان موسی است؛ این است که موسی گویا در خانواده‌ای فقیر متولد شده و بر خلاف افسانه‌ی معیار، در دامان خانواده‌ی شاهی بزرگ می‌شود. فروید با نظری به تاریخ مصر و وقایعی که بین سال های 1375 و 1358 پیش از میلاد و در زمان سلسله‌ی هجدهم در مصر روی داده و مطابقت دادن متن تورات و سایر متون یهود درباره‌ی خروج یهودیان از مصر، به استنتاج جالبی دست یافته است. در روایت او آمن‌هوتب چهارم فرزند آمن هوتب سوم وجود دارد که بر خلاف مذهب رایج مصریان آن زمان، ظاهراً با شنیدن سرودی از زبان یکی از کاگران یا خدمتگزاران پدر که احتمالاً اهل اُن بوده با محتوای پرستش و ستایش خدای خورشید، به این مذهب گرایش می‌یابد. و بعد از اینکه در نتیجه‌ی درگذشت ولیعهد پدر پیش از رسیدن به سلطنت، به پادشاهی مصر می‌رسد؛ مذهب خدای خورشید یا آتون پرستی را در مصر به عنوان مذهب رسمی اعلام کرده و سایر مذاهب را ممنوع اعلام می‌نماید. دلیل مهمی که فروید برای این گرایش آمن‌هوتب و نیز ممنوع کردن مذاهب دیگر و اجباری نمودن مذهب یکتاپرستی خدای خورشید نام می‌برد؛ فتوحات گسترده‌ی سلسله‌ی هجدهم و گسترش امپراتوری مصر است که لازمه‌ی یکپارچگی و انسجام چنین امپراتوری پهناوری از دیدگاه آمن‌هوتب، وجود یک مذهب یگانه و مهم‌تر از آن مذهب یکتاپرستی بوده است. وی نام خود را نیز از آمن‌هوتب به آخناتون تغییر می‌دهد. سلطنت آخناتون 17 سال به درازا می‌کشد ولی مذهب مورد پذیرش وی، قبول عام نمی‌یابد و پس از درگذشت وی مصریان دوباره مذهب گذشته‌ی خود را اختیار می‌کنند. ولی در دستگاه حکومت آخناتون فردی حضور دارد که فروید وی را همان موسایی می‌داند که موجب خروج بنی‌اسراییل از مصر گردیده است. وی یک فرد مصری جاه طلب است که در نظر دارد مذهب آخناتون را در جایی بیرون از مصر توسعه دهد و در واقع ملت و امپراتوری جدیدی حول این مذهب برپا سازد. بر اساس بررسی‌ها و حدسیات فروید وی احتمالاً یکی از حکمرانان نواحی مرزی مصر بوده است. او در معیت اطرافیان، دوستان و اقوام مصری خود (که بعدها لاویان خوانده می‌شوند) که ایشان نیز پیرو مذهب آخناتون بوده‌اند؛ به سراغ یهودیان رفته و آنها را به خروج از مصر تشویق و ترغیب می‌نماید. در دوران پس از درگذشت آخناتون، مصر به مدت چندین سال در هرج و مرج بوده و لذا فرصت درخشانی برای خروج فراهم بوده است. موسای مصری، بنی اسراییل را در حدود سال 1350 پیش از میلاد از مصر خارج ساخته و می‌کوشد قوانین مذهب جدید را بر ایشان تحمیل نماید. اما چون در عین حال بر آن است که اصالت مصری بودن این مذهب نیز فراموش نگردد؛ لذا رسم ختنه را که سنتی مصری است؛ اجباری می‌سازد این در حالی است که در مذهب جدید ساختن هرگونه تصویری از خدا، هرگونه سحر و جادو و نیز زندگی پس از مرگ انکار می شود. اما مذهب موسای مصری، درست به مانند مصریان، در بین بنی اسراییل نیز چندان با توفیق پذیرش مواجه نمی‌گردد و شورش‌های بسیاری را پدید می‌آورد که در متون مقدس یهود اشارات مختصری بدان رفته است همچون گوساله‌ی سامری. بنا بر دیدگاه فروید، موسای مصری در یکی از همین شورش‌ها کشته می‌شود. تا پیش از آن بنی‌اسراییل مدت‌های مدیدی در صحرا سرگردان بوده و تقاضاهای موسا از سلاطین کشورهای اطراف برای پناهندگی، بی‌جواب می‌ماند. پس از کشته شدن موسا، قوم یهود اکثراً مذهب او را به دست فراموشی می‌سپارند ولی تقریباً مطابق با برخی مفاهیم روانکاوی فردی فروید همچون واپس‌زدگی، پس از یک دوره‌ی فراموشی سرانجام در ناحیه‌ی قادش (نواحی مجاور عربستان، فلسطین و سینایی) با قبایل مدین که دارای خدایی به نام یهوه خدای آتش‌فشان‌ها، که خدایی محلی و بسیار خونریز بوده روبه‌رو می‌شوند. قبایل مدین شاید به منظور حفاظت مذهب خود در برابر مذهب  یهودیان بازگشته از مصر که  از کشتن موسا پشیمان شده و لاویان سعی بر تداوم  مذهب او داشته‌اند؛ به مذهب ایشان روی خوش نشان می‌دهند و اتحاد لاویان و زعمای مذهبی مدینی، منجر به پیدایش مذهبی التقاطی با محوریت پرستش یهوه می‌گردد. همچنین داستان عهد یهوه با ابراهیم در مورد بخشیدن سرزمین‌های فلسطین و عراق و... مشروط به رعایت سنت ختنه، در اینجا ساخته و پرداخته می‌شود که برای همیشه ارتباط ختنه‌ی یهودی را با سنت ختنه‌ی مصری قطع نمایند. فروید بر این گمان است که در رویداد قادش، موسای دیگری پرداخته می‌شود که مدتی چوپان دیترو (شعیب در متون اسلامی) و سپس داماد او بوده است. در سالیان بعد از آن لاویان یا اعقاب همان همراهان و خویشاوندان موسای مصری، در نقش بزرگان مذهب ظاهر شده و حساسیت فراوانی را در برپاداشتن آداب قربانی و سایر مناسک و تشریفات مذهبی معمول می‌دارند که البته بسیاری از این اعمال و تشریفات، ارتباطی با آموزه‌های موسای مصری نداشته و در واقع بدعت‌هایی برای حفظ جایگاه ویژه‌ی خود بوده است. در تقابل با این بدعت‌ها و انحرافات از مذهب موسای مصری، در طول سالیان درازی که دست‌کم 900 سال تا تثبیت متن تورات به وسیله‌ی عذرا در حدود 500 پیش از میلاد به طول انجامیده است؛ بوده‌اند کسانی از میان یهودیان که سعی در احیای مذهب اصلی موسا داشته و در ادبیات یهود بدیشان نیز عنوان پیامبر اتلاق گردیده است.

[ پنج‌شنبه 12 شهریور 1394 ] [ 23:40 ] [ doortarin ]

تنهایی تنها دوست دیرینه­ ی من از وقتی که یادم میاد بوده. هیچکس هیچکس نتونسته برام پرش کنه. کاملاً مستأصل و دل­تنگم. احساس شدیدی از غربت دارم. همین چند دقیقه­ ی پیش خوندن یکی از کتابای ریچارد داوکینز رو تموم کردم. کتابی درباره ­ی خدا.. که میگه همچی چیزی وجود نداره و اعتقاد به اون فقط یک انحراف از یک واقعیت زیستی دیگه در تکاملمون بوده. ولی با تمام اینها در حالی که در این لحظه در این نقطه قرار دارم و از تنهایی دارم خفه میشم.. از فرط دل­تنگی دارم جون میدم.. از شدّت یأس و تنفّر از زندگی دارم به حد جنون می­رسم؛ مطمئنم هیچ چیزی غیر از عشق، یه عشق، عشقی که خودم رو از گفتنش سانسور می­کنم؛ نمی­تونه منو به این دنیا و زندگی پیوند بده.. نه هیچ چیز دیگه ­یی.. البته یه چیز دیگه ­م هست و اون اینه که من اشتباهی جای یه نفر دیگه رو تو زندگی گرفتم.. اگه اون اسپرمی که تبدیل به من شد نبود شاید یکی دیگه می­تونست از زندگی بیشتر از من راضی باشه.. از بودنش.. نمی­دونم چرا من در حالت اسپرمی باید اونقدر برای وارد شدن در صحنه­ ی زندگی بشری انگیزه­ مند بوده باشم؟ آخه چرا؟ از بین صدها میلیون سلول دیگه فقط من؟! درست مثل یک لاتاریه. یه بخت آزمایی. البته در مورد من شاید بدبخت­ آزمایی بوده. بچه ­ها رفتن مسافرت. و من در این چهاردیواری در همسایگی آدم بنده­ خدایی که چند وقته بدجور باهاش بد شدم گیر افتادم.. گیــــــــــــــــــــــر افتادم به تمام معنا.. حتی یه سطر از نوشته­ هامو... معنیش اینه که هیچکس... درست مثل یه آدم لال. همه چیز این دنیا حداقل از دید احساسات من در خیلی وقتا، فقط یه نمایش مسخره­ س. همه دنبال شهرت و پولن... از شهرت متنفرم. عاشق گمنامی هستم.. من میخوام یه قبله داشته باشم. البته از نوع انسانیش. قبله­ ای که حاضر باشم در برابرش خودمو قربانی کنم. پول چی؟ خب پول خیلی مهمه.. شاید شاه ­کلید همه چیز باشه... می­دونم باهاش خیلی چیزها رو میشه به دست آورد.. شایدم چیزهایی رو از دست داد.. خب با پول میشه خونه داشت... با پول میشه جنبید.. رفت و رفت و رفت.. حتی میشه به آسونی مرد.. من دوس دارم با گلوله تو مغزم بمیرم نه با هیچ چیز دیگه.. مطمئنم با پولم میشه اون قبله رو داشت.. آره میشه.. میشه تمیز و زیبا زندگی کرد.. خوابید و بیدار شد.. خندید و رفت سفر.. من حتی... میدونم خیلی زشت جلوه می­کنم احتمالاً واسه بعضیا با گفتن بعضی از این حرفا.. ولی خب چیکار کنم.. اونام از بدشانسیشونه که از رو ناچاری تنها کسی هستن که شاید نوشته­ های منو می­خونن.. والّا که حرفای منو غیر از خودم که کسی نمی­شنوه و نمی­خونه.. کاش می­دونستم چند نفر دیگه مثل من هستن؟ اینقدر ایزوله و ساندویچ شده در تنهایی.. حالم خوب نیست اصلاً نیست............. خیلی به گُه کشیده شدم.. اونقدر مبتذل و پوچ که باور کردنش سخخخخخخخخته.. مُرد.. مُرد.. اونی که هیچوقت نفهمید زندگی چیه.. اونی که هیچوقت نفهمید مردم چطورین..  

                     21 آذر1393 شبش

 

[ پنج‌شنبه 12 شهریور 1394 ] [ 23:25 ] [ doortarin ]

 مردم شهر کلگری کانادا به خود می‌بالند که شهرشان از نیویورک و لندن هم تمیزتر است.

سایت فرادید نوشت: تمیزترین شهرهای جهان از چه راه‌کارهایی برای تمیز نگه داشتن شهرها استفاده می‌کنند؟ آیا قوانین شهری سخت‌گیرانه و جریمه روشی کارآمد است؟

تعریف تمیزی در جوامع مختلف کمی متفاوت است. برخی از مردم چین را دیده‌ام که در خیابان‌های کاملاً تمیز آب دهان پرت می‌کنند. در آفریقا نیز گلدان‌های شکسته شده را کنار جاده می‌اندازند تا در طبیعت از بین بروند. در موناکو به شهروندانی که سگ همراهشان دارند کیسه‌های مجانی داده می‌شود تا در صورت نیاز فضولات سگ خود را تمیز کنند، هر چند برخی از شهروندان این کار را انجام می‌دهند ولی کیسه را در کنار جوی آب قرار می‌دهند تا بعداً جمع‌آوری شوند.

بر اساس فهرست اعلام شده توسط مؤسسه‌ی گلوبال فایننشال مِرسِر، شهر کلگری کانادا که پایتخت نفتی این کشور نیز هست در صدر تمیزترین شهرهای جهان قرار گرفته است. پس از کلگری، شهر آدلاید استرالیا، هونولولو در ایالت هاوایی آمریکا، مینیاپولیس در ایالت مینه‌سوتا آمریکا و شهر کوبه‌ی ژاپن قرار گرفته اند.

جالب اینجا است که شهرهای اروپایی در بخش برترین‌های این فهرست هیچ جایی ندارند. زوریخ سوئیس بسیار آرام است و سال‌ها است که در فهرست بهترین شهرهای زندگی بر اساس شاخص کیفیت زندگی که آن هم توسط مؤسسه‌ی مرسر منتشر می‌شود جایگاه دوم را اشغال کرده است. در آن فهرست شهر کلگری کانادا رده‌ی ۳۳ را دارد، اما زوریخ در فهرست تمیزترین شهرهای جهان هیچ جایی ندارد.

مطالعه‌ی انجام شده توسط مؤسسه‌ی مرسر بر پایه‌ی پنج عامل بهداشتی صورت گرفته است: موجودیت آب شرب و بهداشتی، مدیریت پسماند، کیفیت فاضلاب شهری، آلودگی هوا و ترافیک شهری. البته جالب اینجا است که وجود زباله به عنوان یکی از نمودهای پاکیزگی شهری جزو عوامل این مطالعه نیست.]شاید چون نبودنش بسیار بدیهی است![

البته اگر منصفانه نگاه کنیم، کلگری می‌تواند به خیابان‌های تهی از زباله‌ی خود نیز پز دهد. اگر شخصی ته سیگار خود را در خیابان بیندازد یا از پنجره‌ی اتومبیل آشغال به بیرون پرتاب کند ناگزیر به پرداخت جریمه‌ی چند هزار دلاری است. به نظر می‌رسد که این جریمه‌ی سنگین بر روی شهروندان تأثیر مثبتی گذاشته است.

مؤسسه‌ی مرسر فقط به این دلایل نبود که کلگری را تمیزترین شهر جهان انتخاب کرد. مدیریت پسماند شهر آلبرتای کانادا نیز مثال‌زدنی است، اما در کلگری مؤسسه‌های فعالیت می‌کنند که علاوه بر گسترش فضای سبز درصدد هستند نحوه‌ی زندگی مردم را به شکلی هدایت کنند که کمترین میزان پسماند را تولید کنند. به عنوان نمونه یک مؤسسه‌ی به مردم می‌گویند که چگونه یک وعده‌ی غذایی را سرو کنند و پسماند کمتری تولید کنند. این مؤسسه‌ از سال ۱۹۷۸ کار خود را شروع کرد و تلاش کرده تا سطح زندگی اجتماعی مردم از طریق خدمات، محصولات و آموزش‌های محیطی بهبود یابد. کلگری در نظر دارد که تا سال ۲۰۲۰ میلادی حدود ۸۰ درصد پسماند را از محل دفن زباله‌ها دور نگه دارد.

محال است که صحبت از تمیزی و پاکیزگی شهری به میان آید و نامی از سنگاپور برده نشود. در سنگاپور قوانین بسیار سخت گیرانه‌ای توسط نخست وزیر این کشور در دهه‌ی ۶۰ میلادی وضع شد و هنوز هم پابرجا است. لی‌کوان‌یو حدود نیم قرن پیش قدرت را در سنگاپور به دست گرفت و حالا سنگاپور مدرن مدیون او است.

جریمه‌ی ریختن زباله در خیابان در بار اول ۱۰۰۰ دلار است و اگر تکرار شود تا ۵۰۰۰ دلار باید جریمه پرداخت شود. البته فقط این نیست و اگر بار سومی هم وجود داشته باشد، علاوه بر جریمه‌ی شخص مجبور است که نشانی را به تن کنند که بر روی آن نوشته شده: من آشغال ریختم.

اگر کسی در سنگاپور آدامسش را جایی جز سطح زباله بیندازد محکوم به پرداخت ۱۰۰ دلار است. اگر شخص سیفون دستشویی عمومی را نکشد هم باید ۵۰۰ دلار جریمه دهد. تمامی این قوانین سخت‌گیرانه است و اصلاً فکرش را نکنید که می‌توانید از پرداخت آن شانه خالی کنید. حاصل کار نیز مشخص است: سنگاپور یکی از تمیزترین کشورهای دنیا است.

البته همیشه هم قرار نیست جریمه‌های سنگین وجود داشته باشد تا شهری تمیز باشد. شهر کینگالی پایتخت روآندا است و به خیابان‌های تهی از زباله‌ی خود می‌نازد. کینگالی شهری زیبا نیست و در فهرست مرسر هم جایی ندارد، اما به دنبال شرایطی خاص به یکی از تمیزترین شهرهای آفریقا تبدیل شده است. میدان‌های این شهر از تمیزی برق می‌زنند و چمن‌های خیابان نیز کاملاً تمیز هستند. زمانی که مردم در ترافیک هستند، برخی از خودرو خود پیاده می‌شوند تا با فضای سبز کنار خیابان عکس بگیرند.

پاکیزگی کینگالی نه به خاطر جریمه‌های سخت، بلکه به دلیل اصول اوماگاندا به این مهم دست یافته است. این واژه چندین معنا دارد و با جامعه و پرداخت هم مرتبط است. در قرن ۱۹ میلادی، مردم روآندا باید دو روز در هفته را در اختیار رهبر جامعه‌ی خود سپری می‌کردند. پس از اینکه بلژیکی‌ها بر این کشور غالب شدند، اصول اوماگاندا به عنوان اهرمی برای افزایش مسؤلیت‌های مدنی هر شهروند تبدیل شد. پیش از فاجعه‌ی انسانی روآندا در سال ۱۹۹۴، رئیس جمهوری این کشور جوونال هابیاریمانا پافشاری کرد که یک روآندایی واقعی باید به آن اصول وفادار باشد. او می‌گفت که یک روآندایی واقعی باید برای پروژه‌های ملی مانند مدرسه‌سازی، راه‌سازی، ساخت تجهیزات بهداشت شهری و مشابه آن به صورت داوطلبانه و رایگان برای دولت کار کند. بنابراین اصول اوماگاندا به تدریج برای تمایز دادن یک روآندایی واقعی از غیرواقعی مطرح شد.

پاول کاگامه در سال ۲۰۰۰ رئیس جمهور روآندا شد و او از اصول اوماگاندا برای جمع‌آوری اسلحه و خمپاره‌ها در پایتخت استفاده کرد. همچنین یک پروژه‌ی دیگر در این شهر راه افتاد که طی آن آخرین یکشنبه‌ی هر ماه عبور و مرور خودروها و حتی تاکسی‌های فرودگاه به مدت سه ساعت متوقف می‌شود و مردم کینگالی را تمیز می‌کنند. این روز اومونسی ووموگاندا نامیده می‌شود و تمامی افراد توانمند بین ۱۸ تا ۶۵ سال از نظر قانون مؤظف‌اند که در آن شرکت کنند. اولین تأثیر چنین اقدامی این است که مردم خودشان سعی می‌کنند کمتر آشغال بریزند.

مردم این شهر به خود می‌بالند که شهرشان از نیویورک و لندن هم تمیزتر است. شهردار این شهر نیز برنامه‌های آموزشی را برای دانش‌آموزان ابتدایی ترتیب داده تا فرهنگ‌سازی کند. این شیوه در برخی از کشورهای نه چندان ثروتمند دیگر هم جواب داده است. شهر دارالسلام در تانزانیا، پورتوریکو و جمهوری دومینیکن هم با این شیوه پیش رفته‌اند.

بنابراین می‌توان گفت سنگاپور با وضع قوانین سخت‌گیرانه به پاکیزگی شهری دست یافته و شهر کینگالی نیز از روی انگیزه و روحیه‌ی اجتماعی توانسته نامی برای خود دست و پا کند. شهر کلگری کانادا هم چیزی بین این دو است. پاکیزگی و بهداشت شهری امری حیاتی است که باید در الویت‌های شهری کشورها قرار گیرد.

منبع: http://www.shahrekhabar.com

[ چهارشنبه 27 خرداد 1394 ] [ 20:12 ] [ doortarin ]

روزه می‌گیرم 

دلیلش را مپرس از من

که بسیار است:

-         امر ربانی است – گرچه باید گفت:

گه خرد می‌نالد از دستم از این پاسخ

قیاسی می‌کند از آن

خدایی کآفرید جان و جهان بیکران

با روزه‌‌ام

با روزه‌ی سی روزه‌ام

با آنچه پندارم که دستوری از آن داناست

که گوید:

ناموافق با سرشت هرچه جان‌دار است

هرچه کاو صنع جهان‌دار است

خوراک و آب و راحت جمله از خود گیر

که من اینگونه خشنودم

که در این خیر بسیار است!

 

-         یاد مسکین- گرچه باید گفت:

بهره‌ای حاصل نگشت از یاد مسکینان

ز مسکینان هزاران سال

چه سود از یاد خود بودن

ز آن کس کاو ندارد خود به خوانش نان؟!

وانگهی هرکس به روز بی‌غذایی

بیش از آن دیگر

دل اندر بند خوان خویشتن دارد

کجا گوید فلان بی‌خانمان

بی چیز

چسان روزش به شب یا شب به روز آرد؟

 

-         آزمون جوع باشد – گرچه باید گفت:

آنکه ماه صوم او هر آنی از عمر است؛

آنکه خود داند نداند یا

تمام سال در جوع است:

ز الوان نِعَم، در سفره‌اش کمتر نشانی نیست

خوراکش جمله یک نوع است

بی نیاز از آزمون زحمت جوع است

 

تندرستی- گرچه باید گفت:

تندرستی در طراوت، شادمانی

چهره‌ی خندان

توانایی برای خدمت مردم نشان دارد

که من جز این

به رخسار همه پژمردگی روزه‌داران دیده‌ام

باری..

 

ولی شاید.. ولی شاید

برای روزه‌ام اکنون دلیل بهتری دارم - ز بهر خود!-:

روزه می‌گیرم اگرچه

جان ز من کاهد

به ماهی

چهره‌ی زردم

دگر سیلی نمی‌خواهد..


25 خرداد 94


 

[ دوشنبه 25 خرداد 1394 ] [ 16:57 ] [ doortarin ]

 

[ دوشنبه 25 خرداد 1394 ] [ 13:57 ] [ doortarin ]

من انسانم تو انسانی او انسان

چه اسم خوبیه زیبا و آسان

یکی زرده سیاهه یا سفیده

یکی ریزه بلنده یا خمیده

یکی کودک یکی مرد و یکی زن

همه انسان همه خوب و عزیزن

خدا رو هرکدوم یک جوری دیده

یه جوری از مامان باباش شنیده

یکی اسم خدا رو گفته الله

یکی دیگه برهما یا اهورا

یکی خونه‌ش تو آفریقا تو چینه

یکی ژاپن یکی ایران زمینه

زبان هر کسی فرق داره هرجا

بخونه تا باهاش شعرای زیبا

یکی کرده یکی ترک و یکی فارس

چه خوبه هر زبونی به! چه زیباس

 

[ پنج‌شنبه 21 خرداد 1394 ] [ 09:40 ] [ doortarin ]

اگرچه صنفی قلمداد شدن اعتراضات فرهنگیان چه از جانب خودشان و یا دیگرانی که اتصاف چنین صفتی به جنبش‌های ایشان به سودشان است؛ با توجه به ملاحظات مرسوم در ارتباط با فضای سنگین سیاسی کشور، تا حدودی موجه می‌نماید؛ ولی تأکید بیش از اندازه بر این برچسب از سویی و از دیگر سو گله‌مند بودن فرهنگیان از بی‌توجهی به عدم رسیدگی به مسائل و مشکلاتشان و بی‌پاسخ ماندن اعتراضاتشان؛ منجر به بروز تناقضی گردیده که دیگر توجیهی برای آن نیست. برای اینکه موضوع این بحث روشن‌تر شود؛ شاید بهتر باشد که با دو مقدمه آغاز کنیم:

 

پیداست که:

1- اتباع هرجامعه، پیش از هرچیز و هر نوع جایگاه شغلی، صرفاً شهروندانی‌اند که توجه به معیشت ایشان و حق و حقوق شهروندی آنها از سوی دستگاه حاکمه ضرورتی غیر قابل تردید است. در واقع استحقاق برآورده شدن نیازهای حیاتی و رفاهی‌ای که در مؤلفه‌های اصلی حقوق شهروندی یعنی حقوق مدنی، حقوق سیاسی و حقوق اجتماعی تعریف شده‌اند؛ برای هر شهروند کشور، بی‌نیاز از هرگونه توضیح و چانه‌زنی است.

2- و همچنین روشن است که در رابطه با نوع شغل نیز، بر اساس قوانین گوناگون کار (در کشورهای مختلف)، مجموعه‌ی دیگری از حقوق و مزایا نیز مطرح می‌گردد که چنانچه کارفرما به هر دلیل در این باره به تعهدات خویش عمل نکند؛ طبیعی است که منجر به ایجاد نارضایتی در شاغلین یا کارکنان گشته و واکنش‌هایی را برخواهد انگیخت.

اکنون باید دید کارکنان دستگاه آموزش و پرورش به طور عام و معلمان به طور خاص را در چارچوب این مقدمه چگونه باید دید. بی‌نیاز از توضیح است که کارکنان دستگاه آموزش و پرورش نیز مشمول بند نخست این مقدمه می‌باشند و همچون سایر شهروندان کشور، مستحق برخورداری از حداقل استانداردهای زندگی بوده و لذا هرگونه قصور یا تبعیضی در این خصوص از سوی دولتمردان، نه تنها پذیرفته نیست بلکه مستحق سرزش و انتقاد و اعتراض جدی می‌باشد. اما در خصوص بند دوم این مقدمه چه باید گفت؟ اگرچه ممکن است عجیب بنماید که چرا بند دوم را که مرتبط با حق اعتراض به شرایط کار است در خصوص فرهنگیان با تردید تلقی می‌نماییم؛ لیکن با توضیحاتی که در پی خواهد آمد؛ منظور روشنتر خواهد شد:

فراموش نباید کرد که هرچند هر شغل و حرفه‌ی شرافتمندانه‌ای در جامعه دارای ضرورت کارکردی است و بدون شک، نبود آن جامعه را دچار مشکلاتی خواهد کرد؛ اما شاید در این رابطه دست‌کم بتوان قائل بدین شد که آن دسته از مشاغلی که با تربیت و آموزش انسان سروکار دارند؛ اولویتی غیرقابل تردید و بس بیشتر از مشاغل دیگر دارند و اساساً چنین مشاغلی را نمی‌توان با دیگر حرف و کارها مقایسه کرد. به بیانی دیگر، شاید بتوان گفت آموزش و پرورش در اصل ظرفی است که سایر نهادها و سازمان‌های جامعه را شکل داده و به طور کلّی سمت و سوی حرکت جامعه را معین می‌سازد.

- کانت: در جهان دو کار مهم در پیش روی بشر قرار دارد که یکی از آنها تعلیم و تربیت است و دومی حکومت

- فارابی: رسالت تعليم و تربيت پروراندن انساني است ايده‌آل كه پرورش عقلاني و اخلاقي يافته و عنصري مؤثر در پيشبرد آرمان و سعادت جامعه مي‌شود.

- ابن‌سینا: مباحث تربيتي را در حكمت عملي جاي مي‌دهد. و حكمت عملي نیز عبارت است از: 1- علم اخلاق كه تنظيم روابط شخصي فرد را بر عهده دارد. 2- تدبير منزل كه تنظيم روابط فرد در محيط خانواده است. 3- علم سياست كه تنظيم روابط اجتماعي و سياسي در جامعه را شامل مي‌شود. ابن‌سينا نسبت به مسائل تربيتي و اخلاقي در حوزه‌هاي فردي و اجتماعي اهميت فراوان قائل شده است.

هدف این است که روشن شود آموزش و پرورش، نهاد یا ارگانی است به طور کامل متفاوت از سایر ساختارهای جامعه ولو اینکه در ظاهر و فرم، دارای مشابهت‌هایی با آنها باشد همچون: ساعات کاری پرسنل آن، قوانین مربوط به مرخصی‌ها، پرداخت‌ها، حقوق و مزایا، ارتقاهای شغلی و... چراکه محصول آموزش و پرورش انسان‌هایی است تربیت یافته/یا تربیت نیافته که قرار است هر یک در ساختارهای گوناگون جامعه ایفای نقشی را عهده‌دار گردد. اکنون پرسش اینجاست:

- با چنین بداهتی در خصوص اهمیت و جایگاه خطیر و بسیار حساس آموزش و پرورش، چگونه ممکن است که از نگاه طبقه‌ی حاکمه، دستگاهی همچون سایر دستگاه‌ها باشد به طوری که جایگاه آن به چنان وضعیتی سقوط نماید که با آن، درست به مانند یک کارخانه رفتار شود و کارکنان آن صحبت از اعتصاب و تحصن و اعتراض به میان آورند؟

- چگونه ممکن است هیئت حاکمه از درک اهمیت و حیاتی بودن رسالت آموزش و پرورش ناتوان باشد و فراموش کند که خود نیز محصول همین نهاد است؟

- چگونه ممکن است فراموش کند که شاید 100% زندانیان و سایر کج‌رفتاران اجتماعی، 100% معتادین، 100% خانواده‌های از هم پاشیده، 100%  بیکاران، 100% شاغلین نالایق در بخش‌های گوناگون جامعه از معلمان و خود جامعه‌ی آموزش و پرورش گرفته تا سیاست‌مداران نالایق، پزشکان نالایق، کارمندان نالایق سایر سازمان‌ها، کسبه‌ی نالایق و پدران و مادران نالایق و به طور کلی شهروندان نالایق کشور تماماً بروندادهای نهاد تعلیم و تربیت هستند؟

- چگونه می‌توان پذیرفت که هیئت حاکمه چنین واقعیات آشکار و تردیدناپذیری را در خصوص آموزش و پرورش نبیند؟ و یا اگر می‌بیند مهم‌ترین اقدام آن و البته آن هم پس از بارها اعتراض و گلایه‌ی معلمان، بررسی امکان تغییراتی در حقوق و مزایای ایشان تحت عناوین پیچیده و تشریفاتی رتبه‌بندی و نظام پرداخت هماهنگ و نوارمرزی و ... باشد؟

آیا به راستی آموزش و پرورش نهاد یا سازمانی در عرض سایر سازمان‌هاست یا تنه و ریشه‌ی اصلی تمامی ساختارهای دیگر جامعه است؟ و آیا نگارنده‌ی این سطور با سطح اندک دانش خود، متوجه چنین چیزی هست و آنها که در رأس هرم قدرت هستند خیر؟! و سرانجام اینکه آیا هنوز می‌توان پذیرفت که مشکلات معلمان به عنوان نماد نهاد آموزش و پرورش، مشکلاتی صنفی بوده و صرفاً با افزودن چند بند در ردیف حقوق احکام کارگزینی‌اشان مرتفع خواهند شد؟

 

[ جمعه 25 اردیبهشت 1394 ] [ 16:19 ] [ doortarin ]

محمد کوهی، پسربچه‌ی ۱۵ ماهه‌ی بجنوردی است که در حال حاضر ۴۲ کیلوگرم وزن دارد و روزبه‌روز، وزنش زیاد می‌شود. آن هم در حالی که وقتی به دنيا آمد حدودا ۴ كيلوگرم وزن داشت و تا دو ماهگی هم، اين وزن، ثابت بود.

وب‌سایت محلی "اترک‌نیوز" که اخبار استان خراسان شمالی را پوشش می‌دهد، در گزارشی از وضعیت "محمد" نوشته که او همیشه احساس گرسنگی می‌کند، عاشق شکلات و شیرینی‌جات است و روزی ۵ وعده غذا به اندازه یک بزرگ‌سال می‌خورد.

عبدالهادی کوهی، پدر "محمد" که یک "کارگر ساده" است، با اشاره به مشکلات و هزینه‌های بالای نگهداری و درمان فرزندش، به این وب‌سایت گفته: «برای هر وعده دارویی محمد بایستی هزینه‌های بالایی پرداخت کنیم که باتوجه به نداشتن شغل ثابت از عهده مخارج درمان پسرم بر نمی‌آیم این باعث می‌شود درمان او به خوبی انجام نشود

آقای کوهی هم‌چنین تاکید می‌کند که با وجود مراجعه به پزشکان متعدد و تشخیص‌های متفاوت آن‌ها، هنوز راه‌حل قطعی برای درمان محمد پیدا نشده است.

مادر محمد نیز با بیان این‌که حتی برای نظافت و جابه‌جایی فرزندش با مشکل مواجه است، خاطرنشان می‌کند که تلاش‌های این خانواده برای این‌که محمد تحت پوشش سازمان بهزیستی قرار بگیرد، ‌بی‌نتیجه بوده و تنها به آن‌‌ها "وعده‌های بی‌سرانجام" داده شده است. 

پدر محمد یک کارگر ساده است كه آن هم لنگ شده و به خاطر نگهداري از محمد و اینکه مادرمحمد نمي‌تواند به تنهايي اين بچه را‌ تر و خشك كند مجبور است بيشتر اوقات را در خانه بگذراند و به دلیل مشکلات مالی و هزینه  های سنگین درمان محمد در خانه‌ پدریش زندگی می کند.
آقای کوهی می گوید: به تنهایی نمی تواند از عهده هزینه های سنگین درمان، خوراک و هزینه های جانبی محمد براید.

خبرنگار ما [اترک نیوز] بعد از شناسایی این سوژه بعداز مدت ها پیگیری و تماس های پی در پی  موفق به دیدن خانواده محمد شد. به سراغ خانواده عبدالهادی کوهی پدر پسر 42 کیلویی بجنوردی رفته و مصاحبه ای با آن ها داشته که در ادامه می خوانید:

 



ادامه مطلب
[ دوشنبه 21 اردیبهشت 1394 ] [ 18:41 ] [ doortarin ]

اکنون سال‌هاست که معلمان در این دیار از وضعیت شغلی خویش ناراضی‌اند و در همین راستا اعتراض‌هایی را شکل داده و شعار احقاق حقوق خویش را فریاد زده‌ و می‌زنند. این نارضایتی از وضعیت شغلی البته خاص دوره‌ی جمهوری اسلامی نبوده و در دوران حکومت پیشین نیز می‌توان نمودهای آن را یافت از جمله: اعتراض معلمان در 12 اردیبهشت سال 1340 که منجر به جان‌باختن ابولحسن خانعلی معلم و دانشجوی دکترای فلسفه شده و به همین مناسبت نیز این روز به نام روز معلم نام‌گذاری گردید. پس از آن اعتصاب یازده روزه‌ی ایشان که با تصویب جدول جدید حقوقی معلمان در کابینه‌ی امینی به تاریخ 23 اردیبهشت، این اعتراض با کامیابی قرین گشت. به هر روی، پس از سقوط نظام پیشین و سپری شدن دهه‌ها از آن زمان، معلمان و جامعه‌ی فرهنگی ایران هنوز با دشواری‌های متعددی روبه‌رو می‌باشند (رجوع شود به یادداشت قبلی نگارنده با عنوان بی پرده سخنی چند) که در اعتراضات و تحصن‌های سال‌های اخیر و به خصوص در این چند ماهه، آن را در قالب شعارهای گوناگون و نامه‌های سرگشاده پی‌درپی نشان داده‌اند. نگارنده با وجود همدلی و همراهی با خواست‌های به جای این فرهنگیان، هماره متوجه نقص بسیار بزرگی در فهرست درخواست‌های مطرح شده در این تحصن‌ها بوده‌ام و به همین دلیل بر این گمانم که تا در این فهرست، نکاتی که در پی خواهند آمد به عنوان نخستین و بنیادی‌ترین درخواست‌ها قرار نگیرند؛ نه تنها مشکلات فرهنگیان و جامعه‌ی معلمان رفع نخواهد شد؛ بلکه چه بسا بیش از پیش نیز بر برخی از آنها افزوده گردد.

شاید چندان بیراه نباشد اگر بگوییم دلایل اصلی اعتراضات اخیر معلمان را همه کس از عامه‌ی جامعه: مسائل مادی، حقوق، معیشت، مسکن و خلاصه هر آن چیزی می‌داند که به جنبه‌های زندگی فردی معلمان ارتباط دارد. این موضوع تا بدان حد روشن است که حتی می‌توان گفت تأثیری منفی مضاعفی بر جایگاه و منزلت اجتماعی ایشان داشته است. اما:

- آیا به راستی نظام آموزش و پرورش در این سرزمین، فقط از مشکلات معیشتی کارکنانش در رنج است؟

- آیا وجود میلیون‌ها دانش‌آموز و هزاران مدرسه و صرف میلیاردها ساعت انرژی و زمان در نظام تعلیم و تربیت ایران، بروندادهای شایسته‌ای داشته و دارد؟

- آیا از دانش‌آموزانش، شهروندانی باسواد، دارای فرهنگ و اندیشه‌ی درست، با انضباط، دارای وجدان کاری و اخلاق حرفه‌ای ساخته است؟

- آیا به راستی کشور، قدم در راه توسعه‌ای پایدار، حقیقی و به دور از شعارهای توخالی نهاده است؟

- و به طور خلاصه آیا تأثیر مثبت کارامدی نظام آموزشی، با تمام وجود در زندگی روزانه احساس می‌شود؟

پاسخ این پرسش‌ها چندان سخت نیست اگرچه منکر نمی‌توان شد که حقیقت بسیار تلخ است و بنابراین شاید راه خودفریبی و توجیه بسی آسان‌تر و البته شیرین‌تر باشد! 

اینجانب ولی پاسخ خود را به تمام این پرسش‌ها چنین می‌دهم: خیر!  

 

و بنابراین می‌پندارم که معلمان می‌بایستی فهرست زیر را به عنوان سیاهه‌ی درخواست‌های مکرر خویش مطرح سازند:

1- اصلاح جدی و ضروری نگاه غیرمنطقی و غیرعلمی به آموزش و پرورش به عنوان محلی برای مصرف بودجه و نه نهادی برای سرمایه‌گذاری

2- اصلاح نگاه جدی و ضروری به آموزش و پرورش به عنوان دستگاهی برای تبلیغات عقیدتی و ایدئولوژیک به جای نهادی برای آموزش و پرورش شهروندانی شایسته و دارای اخلاق انسانی و خواهان صلح و آشتی با تمام فرهنگ‌ها و مخالف با هرگونه تبعیض (نژادی، زبانی، جنسیتی، دینی، مذهبی، فکری و...)

3- اصلاح جدی و ضروری شیوه‌های گزینش و استخدام معلمان و مدیران در تمام سطوح(توجه به تخصص، علاقه و توان به جای تعهد به اصول انتزاعی عقیدتی و سیاسی)

4- اصلاح جدی متن و برنامه‌ی کتاب‌های درسی و همخوان‌سازی هرچه بیشتر آنها با گرایشات بشردوستانه و میهن‌دوستانه

5- اصلاح جدی قوانین نظام آموزشی در ارتباط با مکانیزم‌‌های قبولی، هدایت تحصیلی، انتخاب رشته و...

6- تمهید سازوکارهای کارامد برای شناسایی استعدادهای دانش‌آموزان در تمامی مقاطع تحصیلی

7- اجرایی نمودن امکان تدریس و آموزش به زبان مادری و همچنین اتخاذ شیوه‌های کارامدتری برای آموزش زبان‌های زنده‌ی دنیا از جمله زبان انگلیسی

8- واقع‌بینانه کردن رشته‌های تحصیلی با توجه به نیازهای جامعه و بازار کار

9- مکلّف نمودن رسانه‌ها (تلویزیون، رادیو، روزنامه‌ها و ...) مبنی بر آموزش جدی مردم در جهت تکریم علم، معلم و تحصیل

10- اختصاص بودجه و سرانه‌ی کافی به مدارس و اجرایی ساختن تمام و کمال شعار آموزش و پرورش رایگان در راستای ارتقای سطح توان و امکانات مدارس برای آموزش، تشویق، اردوهای علمی تفریحی و...

11- و سرانجام توجه جدی و کافی به سطح زندگی معلمان و سایر کارکنان دستگاه تعلیم و تربیت هم‌خوان با استانداردهای مترقی روز به منظور افزایش بازدهی و ارتقای هرچه بیشتر کیفیت آموزشی و ممنوعیت پرداختن به مشاغل دیگر توسط آنان

آری.. معلم در اعتراض خود خواهان برآورده شدن چنین خواسته‌هایی باشد تا از حمایت تمامی آحاد جامعه نیز برخوردار گردد..

[ شنبه 12 اردیبهشت 1394 ] [ 12:32 ] [ doortarin ]

1- اصل اخلاقی اگزیستانسیالیسم: آنچه برای خود می­ پسندی برای دیگران هم بپسند.

این اصل اخلاقی خود بر شالوده­ ی مبهمی از یک احساس روانشناختی ناروشن استوار است. همچنین به خوبی می­ توان دریافت که پیش­فرض نهفته در پس آن، تشابه­ انگاری است و اینکه افراد بشر «مشابه» هستند و بنابراین هر کس هر چه که بخواهد اساساً مشابهتی با آنچه که دیگران نیز خواهانند دارد. و یا اینکه دیگران نیز الزاماً خواستار چیزی خواهند بود که هر فرد به تنهایی خواستار است. اگزیستانسیالیسم از این ­پیش­فرض خود، به مفهوم مسؤلیت می­رسد و اینکه هر انسانی «باید» مسؤلانه عمل کند. و لذا اخلاق اگزیستانسیالیستی نیز به همان نتایجی می ­رسد که دیگر نظام­ های اخلاقی رسیده ­اند: یعنی «تو باید». هرچند البته در ظاهری دیگر. یقیناً هیچ هوادار اگزیستانسیالیستی قادر نخواهد بود پاسخ روشنی بدین پرسش بدهد که پس چرا انسان این گونه عمل نمی ­کند؟ چرا در جهان حتی در اخلاقی ­ترین شرایط نیز، انسان­ ها هماره و پیش از هر چیز سود شخصی خویش را در نظر می­ گیرند؟ چرا هماره اوضاع به گونه­ ای بوده که انسان­ ها «مجبور» شده ­اند تا بر طبق اصول اخلاقی رفتار کنند؟ آیا واقعیت این نیست که اخلاق اگزیستانسیالیسم نیز چیزی بیش از یک نظام اخلاقی دستوری نیست؟ آیا انسان­ با دستور و فرمان می­ تواند اخلاقی شود؟ آیا قبول اینکه هر انسانی نماینده ­ی بشریت است؛ برای عمل به دستورات اخلاقی کافی است؟ آیا اساساً تفاوتی ذاتی در نفس ضمانت­ های اجرایی اخلاق دینی و اخلاق اگزیستانسیالیستی وجود دارد؟ اولی بهشت و دوزخ را ضمانت اجرای آموزه­ های خود ساخته و دومی صرف استناد به اینکه راه حل یکسانی برای همه نیست و لذا هر کس باید مسؤلانه رفتار نماید؛ را به عنوان پشتوانه­ ی اخلاقی رفتار کردن آحاد بشر معرّفی می­ نماید. گزاره ­ی: «وجود مقدم بر ماهیت است»؛ با توجه به معنای آن که منظور وجود نوع بشر به طور کلّی و ماهیت نوع بشر به طور کلّی است؛ یکی از صریح ­ترین و تشابه­ انگارانه­ ترین گزاره­ هاست. صورت صحیح این گزاره می­ توانست این باشد که: «وجود هر انسانی مقدّم بر ماهیت اوست».

2- آزادی در اگزیستانسیالیسم: معلوم نیست وقتی اگزیستانسیالیسم سخن از مسؤلیت هر فرد در قبال نوع بشر را به میان می ­آورد و به این ترتیب بیش از تمام نظام­ های ایدئولوژیکی و اخلاقی دیگر، انسان را به هراس عظیم مسؤلیت –آن هم در چنین ابعادی!-می ­افکند؛ دیگر چه جایی برای آزادی باقی گذاشته است؟! به زبان ساده او می­ گوید انسان محکوم به آزادی است یعنی آزادی انسان حتمی و غیر قابل تردید است ولی بلافاصله این آزادی را با مفهوم مسؤلیت چنان از محتوا خالی می­ کند که بی­ سابقه است. حتی در نظام­ های اخلاقی دینی که خدا و محکمه ­ی سختگیرانه ­ی او در روز رستاخیز، ضامن اجرای احکام دینی و اخلاقی است؛ هماره در کنار صفات دال بر خشم و غضب الهی، از صفات رحم و مهربانی و گذشت او نیز یاد می­ شود به طوری که انسان با امید به گذشت و چشم­ پوشی خدا از گناهان، تا حدودی امکان آزادی و عمل کردن بر طبق گرایشات درونی خود را به دست می­ آورد. ولی در اگزیستانسیالیسم چنین چیزی در کار نیست. هیچ جایی برای امکان خطا و یا عمل بر طبق حظ و خواسته­ های شخصی نیست. بنابراین سخن از آزادی در دیدگاه اگزیستانسیالیسم بیشتر شبیه به یک شوخی است. 

 

البته موجه است که اگزیستانسیالیسم را برآیند دو هزار سال فلسفه بدانیم. آن هم فلسفه­­ های برآمده از تشابه­ انگاری..!

 

[ یکشنبه 06 اردیبهشت 1394 ] [ 16:16 ] [ doortarin ]

درباره وبلاگ

چه آسان شعر می‌سراییم و از انسانیت و حقوق بشر و صدها واژه‌ی از تداعی افتاده‌ی رنگین دیگر دم می‌زنیم. اما آن سوتر از دیوار بلند غرورمان، فراموشی‌مان و روزمرّه‌گی‌مان شعرها کشتار می‌شوند. انسانیت و حقوق بشر در گنداب‌ها دست و پا می‌زند و قاموسی به حجم تاریخ دور و نزدیک از واژگان زنده؛ گرد فراموشی می‌گیرد. چه ساده فراموش می‌کنیم مرگ «شعر» در جامه‌ی انسان را.. آری.. از شعرستانیم و از شعر بی‌خبر و از نزدیک‌ترین‌ها چه دورترین..
امکانات وب