صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز
✍ش. شریف‌زاده
 
نقل از مجموعەداستان: کتاب‌ها و عروسک‌ها
 
فعال خوش‌سيمای حقوق بشر با دستمال آويخته، دهانش را پاک کرد و آن را تا کرده بسيار مرتب کنار گذاشت. سپس در حالی که شيشه‌ی نوشيدنی‌اش را پيش مي‌کشيد؛ لبخندی زد و گفت:
- جداً که غذای دل‌چسبی بود. البته غذاهای اين رستوران بايد هم چنين کيفيتی داشته باشند. چون لابد می‌دانيد که از معروف‌ترين‌های پاريس است.!
- انگار خيلی به حرف‌های من توجه نکرديد جناب وکيل؟!
فعال حقوق بشر، اين بار نوشيدنی را باز کرد. از صدای پيف و خروج گاز خوش رايحه‌ی آن، چشمانش برقی زد و باز هم با همان لبخند بر لب گفت:
- به! به! من عاشق اين صدا و بو هستم! طعمش که ديگر بماند!!
در آرامش کامل و در حالي که چشم‌هايش را بسته بود؛ نوشيدنی را لاجرعه سرکشيد. سپس با همان دستمال تاشده، يک بار ديگر اطراف دهانش را پاک کرد و آروغی زد. 
مخاطب که خبرنگار يک روزنامه بود؛ اين بار با لحني نسبتاً عصبی گفت:
- اميدوارم حالا ديگر بتوانيد در خصوص مطلبی که به عرض‌تان رساندم؛ اظهار نظر بفرماييد. اين خيلی مهم است. من حتماً بايد ديدگاه‌های شما را در صفحه‌ی حقوق بشر امروز عصر داشته باشم..
- من هم اميدوارم که دفعه‌ی بعدی، حقوق بشر مرا برای برخورداری از آرامش هنگام صرف ناهار و نوشيدنی، بيش‌تر به رسميت بشناسيد.. 
- عذر مرا بپذيريد..
- بی‌خيال! راستی گفتی مهم؟! من که به شما گفته بودم اين موضوع ديگر تکراری شده و بهتر است دنبال يک جديدش بگرديد. هم‌چنين تا جايی که يادم می‌آيد بار قبل هشدار داده بودم.. 
- بله همين‌طور است. هشدارتان را خودتان برايم ايميل کرديد..
- لابد اين را هم به ياد داريد که هنوز دست‌مزدش را پرداخت نکرده‌ايد!
- بله کاملاً.. ولی يقين داشته باشيد که حساب روزنامه‌ی ما بسيار درست است و بدهی‌هايش را فراموش نمی‌کند!
- اميدوارم!
- در رابطه با تکراری بودن موضوع من هم همين را به سردبير گفتم. ولي وقتی به چيزی پيله کند ديگر کاريش نمی‌شود کرد.. 
- پس احتمالاً شاخک‌هايش جنبيده و بوی خوبی از جايی به مشامش رسيده. شايد پای جايزه‌ای چيزی در بين است! ولی بايد اين را بداند در حالی که هنوز حق و حساب چند اظهار نظر قبلی ما را نداده؛ نمی‌تواند توقعی داشته باشد.. اصلاً بهتر است شماها را بفرستد دنبال ارزان‌ترها.. به هر حال برای خودتان می‌گويم: نوشتن درباره‌ی اين چيزها هم ديگر کسی را چندان تکان نمی‌دهد و شايد بيش‌تر دل‌خوشکنکی براي مخالفان ساده و بدبخت داخل کشور باشد که آن هم می‌دانم نيست. آنها ديگر دست‌مان را خوانده‌اند..
خبرنگار در تأييد اين سخنان گفت:
- حق با شماست. از بس در اين موضوعات چيز نوشته‌ايم که حتی بعضی وقت‌ها تيترها را عوض نمی‌کنيم! قبلاً می‌شد روی حمايت‌های برخی سازمان‌ها و نهادها به روزنامه حساب کرد. ولی حالا آنها خودشان هم کم آورده‌اند و ديگر اين چيزها برايشان مهم نيست. مثلاً ... همين ماه قبل چندين نفر در ترکيه مقابل دفتر UN خودشان را آتش زدند ولي دريغ از يک جمله! اصلاً به روی خودش نياورد. البته اگر قضيه خيلی گنده باشد؛ قفل دهان‌‌‌شان را باز می‌کنند. چيزی در اندازه‌ی غرق‌شدن کودک کُرد سوری يا همان خانواده‌ای که در آب‌های مانش زير آب رفتند.. حقيقتاً ما هم در اين موضوعات، کم‌ترين بازخورد و کامنت‌ها را از خوانندگان دريافت می‌کنيم. شايد يکی از دلايل تأخير در پرداخت دست‌مزد صفحه‌ی حقوق بشر روزنامه هم همين باشد. شايد مجبور شوم اين صفحه را تعطيل کنم. البته شخصاً قبول دارم که از نظر اخلاقی و انسانی اين موضوعات...
- شما را به خدا ول کنيد اين حرف‌ها را.. اعتصاب، اعتراض، زنان، حقوق، تجمع، انتخابات نمايشی، سرکوب، شکنجه و حتی اعدام.. اين‌ها تکرار مکررات است آقا.. اصلاً هر چيزی را که زياد درباره‌اش بنويسيد؛ از اهميت و ارزش می‌افتد. انگار متوجه نيستيد که در اين‌جا هم قانون اقتصادی عرضه و تقاضا حکم‌فرماست.. شک نکنيد که ديگر بيش‌تر مردم دوست دارند از پرخورترين مرد جهان يا تولد يک بچه‌ی دُم‌دار در هندوستان مطلب بخوانند تا از اوضاع تکراری و قمردرعقرب کشوری مثل ايران! 
- يعنی شما ترجيح می‌دهيد درباره‌ی تولد يک بچه‌ی دم‌دار در هندوستان اظهار نظر کنيد تا درباره‌ی وضعيت حقوق بشر در ايران؟!
مدافع حقوق بشر خنده‌ای کرد و گفت:
- اگر پول خوبی بدهند چرا که نه؟! خوب هرچه باشد آن بچه هم بالأخره حق و حقوقی دارد و صحبت از حقوق او کار کمی نيست! درست نمی‌گويم؟!
- حالا به هر حال اين دفعه را هم کوتاه بياييد و چيزی بگوييد که ستون امروزمان را پر کند. تا دفعه‌ی بعدی خدا بزرگ است. چه کنيم امورات ما هم اين‌طوری می‌گذرد!
- ولی امورات ما اين‌طوری نمی‌گذرد! باز هم تکرار می‌کنم حق و حساب قبلی را نشريه‌تان هنوز نداده!
- چشم حتماً می‌گويم و مطمئن باشيد همه را يک‌جا پرداخت خواهندکرد..
گويا اصرار و پافشاری خبرنگار سرانجام نتيجه داد:
- بسيار خوب! حالا اين دفعه را کوتاه می‌آيم ولی اگر همين‌طوری پيش برود؛ دفعه‌ی ديگری در کار نخواهدبود.. موضوع دقيقاً کدام بود؟ آهان!
- اعدام بيست نفر در يک ماه اخير و البته سرکوب مسلحانه و کشتار تعداد نامعلومی از مردم برخی از شهرها و روستاهای جنوبی ايران در جريان ادامه‌ی اعتراضات به کم‌آبی..
- بله البته اين دو موضوع جداگانه است و هر کدام قيمتی دارد. ولی خوب با توجه به آن سابقه‌ی خوش‌حسابی روزنامه، من ناچارم فقط درباره‌ی يکی‌شان اظهار نظر کنم. معامله را قبول داريد؟
- حالا شما نظرتان را بفرماييد من بنويسم تا بعد ببينيم چه می‌شود!
- خوب پس چند لحظه اجازه بدهيد يک نگاهی بکنم. گمان می‌کنم هشدار قبلی من درباره‌ی سرکوب اعتراضات به بی‌آبی بود...
گارسون زيباروی رستوران جهت تميزکردن ميز آمد و فعال محترم حقوق بشر نيز از جيب کتش دفترچه‌ای بيرون آورد و مشغول ورق‌زدن آن شد. خبرنگار با تعجب ايشان را زير نظر داشت:
- داريد دنبال چيزی می‌گرديد؟ حتماً آگاهيد که بايد به اصل خبری که در روزنامه‌ی ما منتشر می‌شود واکنش نشان دهيد.. 
- نه می‌دانم.. بايد دقيقاً ببينم در چه مرحله‌ای هستم.. اين را يادم هست که هشدار داده بودم ولی خوب... آهان پيدايش کردم. بله خودش است.. بعد از آن هشدار ديگر چيزی در اين باره از من منتشر نکرده‌ايد..
- اگر می‌پرسيديد خودم به شما می‌گفتم! خير!
فعال حقوق بشر در حالی که لبخند می‌زد گفت:
- نه! خودم بايد چک می‌کردم. اين دفترچه‌ی اظهارنظرهای حرفه‌ای من در روزنامه‌ها و رسانه‌های مختلف است. اسمش را دفترچه‌ی واکنش گذاشته‌ام! خوب بعضی وقت‌ها چيزهايی از دست هم‌کاران بی‌دفترچه‌ی من در می‌رود که برای جمع‌کردنش بعداً حسابی به زحمت می‌افتند!
خبرنگار آماده‌ی نوشتن بود.
- خوب دوست من! بعد از هشدار قبلی در مورد سرکوب اعتراضات، حالا با تداوم آنها می‌توانيد در چند سطر ابراز نگرانی مرا منعکس کنيد. اين هم فرمش! تازگی‌ها درستش کرده‌ام که کار هر دوی ما را راحت کند. شما کافی است برای هر موضوع جديد، اطلاعات مربوط به آن را در فرم وارد کنيد و کار تمام است.. البته قبل از انتشار حتماً بايد به امضای من برسد.. متوجه هستيد که؟!
در برابر چشمان متعجب خبرنگار، فعال مدافع حقوق بشر، فرم ابراز نگرانی خود را پس از چند کلمه‌ای تکميل و امضا، به دست خبرنگار داد. خبرنگار لبخندی شايد از سر موفقيت و شايد هم از سر شگفتی و شايد هم از سر نمی‌دانم چه (!) زد ولی درست قبل از رفتن، مدافع حقوق بشر که انگار چيز مهمی را به ياد آورده باشد گفت:
- اوه راستی اصلاً چرا آن دو فرم ديگری را نيز که آماده کرده‌ام به شما ندهم که از اين به بعد، نه خود را به زحمت انداخته و نه مرا در هنگام استراحت و صرف غذا و نوشيدنی شکار کنيد؟! خوش‌بختانه همراهم هستند!
- کدام فرم‌ها؟!
- بفرماييد! يکی‌شان فرم هشدار است و ديگری هم که احتمالاً به زودی لازمش خواهيدداشت؛ فرم محکوميت.. شما که بايد تجربه‌ی کافی به دست آورده باشيد: هشدار، ابراز نگرانی و محکوميت! 
- خيلی هوش‌مندانه است!
- فقط فراموش نکنيد که قبل از انتشار، بايد آن‌ها را امضا کنم.. البته خوب اگر بعدها حق و حساب ما را سروقت بدهيد شايد اين فقره را تخفيف دادم!
مدافع حقوق بشر اين را گفت و دستش را برای خداحافظی به سوی خبرنگار دراز کرد. با رفتن او، آروغ ديگری زد و منتظر دسری که سفارش داده بود ماند..
 
https://t.me/goftaahang

[ یکشنبه 19 بهمن 1404 ] [ 19:24 ] [ doortarin ]

درباره وبلاگ

چه آسان شعر می‌سراییم و از انسانیت و حقوق بشر و صدها واژه‌ی از تداعی افتاده‌ی رنگین دیگر دم می‌زنیم. اما آن سوتر از دیوار بلند غرورمان، فراموشی‌مان و روزمرّه‌گی‌مان شعرها کشتار می‌شوند. انسانیت و حقوق بشر در گنداب‌ها دست و پا می‌زند و قاموسی به حجم تاریخ دور و نزدیک از واژگان زنده؛ گرد فراموشی می‌گیرد. چه ساده فراموش می‌کنیم مرگ «شعر» در جامه‌ی انسان را.. آری.. از شعرستانیم و از شعر بی‌خبر و از نزدیک‌ترین‌ها چه دورترین..
امکانات وب