صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز

هوا بس ناجوانمردانه سرد است..


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 18:02 ] [ doortarin ]


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 17:56 ] [ doortarin ]


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 17:55 ] [ doortarin ]


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 17:54 ] [ doortarin ]


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 17:53 ] [ doortarin ]


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 17:53 ] [ doortarin ]


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 17:52 ] [ doortarin ]


[ جمعه 21 بهمن 1390 ] [ 17:52 ] [ doortarin ]

 

توی کتاب «سه سال در دربار ایران» نوشته دکتر فووریه٬ پزشک مخصوص ناصرالدین شاه مطلبی نوشته شده که پاسخ این مسئله یا این ضرب المثل رایج بین ماست.
او نوشته:
ناصرالدین شاه سالی یکبار (آنهم روز اربعین) آش نذری می​​پخت و خودش در مراسم پختن آش حضور مییافت تا ثواب ببرد.
در حیاط قصر ملوکانه اغلب رجال مملکت جمع می شدند و برای تهیه آش شله قلمکار هریک کاری انجام می دادند. بعضی سبزی پاک میکردند. بعضی نخود و لوبیا خیس می کردند. عدهای دیگهای بزرگ را روی اجاق میگذاشتند و خلاصه هرکس برای تملق و تقرب پیش ناصر الدین شاه مشغول کاری بود. خود اعلیحضرت هم بالای ایوان مینشست و قلیان میکشید و از آن بالا نظارهگر کارها بود.
سر آشپزباشی ناصرالدین شاه مثل یک فرمانده نظامی امر و نهی می کرد.
بدستور آشپزباشی در پایان کار به در خانه هر یک از رجال کاسه آشی فرستاده میشد و او میبایست کاسه آنرا از اشرفی پرکند و به دربار پس بفرستد.
کسانی را که خیلی می خواستند تحویل بگیرند روی آش آنها روغن بیشتری می ریختند.
پرواضح است آنکه کاسه کوچکی از دربار برایش فرستاده می شد کمتر ضرر می کرد و آنکه مثلا یک قدح بزرگ آش (که یک وجب هم روغن رویش ریخته شده) دریافت می کرد حسابی بدبخت میشد.
به همین دلیل در طول سال اگر آشپزباشی مثلا با یکی از اعیان و یا وزرا دعوایش می شد٬ آشپزباشی به او می گفت: بسیار خوب! بهت حالی میکنم دنیا دست کیه! آشی برات بپزم که یک وجب روغن رویش باشد.


[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 22:49 ] [ doortarin ]

 مژدگانی ای خیابان خواب ها/می رسد ته مانده ی بشقاب ها


[ دوشنبه 17 بهمن 1390 ] [ 22:25 ] [ doortarin ]
صفحه قبل1...4243444546...48صفحه بعد
درباره وبلاگ

چه آسان شعر می‌سراییم و از انسانیت و حقوق بشر و صدها واژه‌ی از تداعی افتاده‌ی رنگین دیگر دم می‌زنیم. اما آن سوتر از دیوار بلند غرورمان، فراموشی‌مان و روزمرّه‌گی‌مان شعرها کشتار می‌شوند. انسانیت و حقوق بشر در گنداب‌ها دست و پا می‌زند و قاموسی به حجم تاریخ دور و نزدیک از واژگان زنده؛ گرد فراموشی می‌گیرد. چه ساده فراموش می‌کنیم مرگ «شعر» در جامه‌ی انسان را.. آری.. از شعرستانیم و از شعر بی‌خبر و از نزدیک‌ترین‌ها چه دورترین..
امکانات وب