| صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز | ||
|
باد توفان شب چه توفانی! * بر در و دیوارهای شهر بر بام و پنجره ی دخمه ام چه بد بادی! * احساسم وجودم معمایی * فریاد! نفرین بر این بودن باد باد.. [ دوشنبه 14 اسفند 1391 ] [ 19:40 ] [ doortarin ]
چند ساعت پیش در وبلاگی، مطالب جالبی درباره ی آرتمیس زن دریانورد دوران خشایارشاه خواندم. در پایان خواستم نظر خودم را در خصوص مقاله ی یاد شده قرار دهم که شوربختانه با وجود چند بار تلاش، این کار برایم مقدور نشد. در اینجا می خواهم عین نظر خود را در این باره و کلاً مطالب و موارد مشابه درج نمایم: « هم گوهر مهربان درود. ای کاش منبع موثق این مطلب بسیار جالب را نیز معرفی می فرمودید. بدیهی است حتی اگر نتیجه ی تحقیقات خودتان نیز بوده باشد، باز هم فارغ از منبع و سند به چنین دریافتی از تاریخ ایران نرسیده اید. اما در هر حال می خواهم عنایت حضرتعالی را به چند نکته جلب کنم: 1- استثنا هرگز قانون نیست. بنابراین نمی توان از مورد احتمالی آرتمیس و چند مورد مشابه دیگر، رأی به مطلوب بودن وضعیت زنان در جامعه ی دوران هخامنشی یا ایران باستان داد. 2- مراقب باشیم که در دام دیالکتیک های هگلی در گرفتن مواضع و جبهه گیری ها نیفتیم. به عبارت دیگر چنانچه از تز کنونی و فضای حاکم بر کشور در این دوران راضی نیستیم؛ ناخودآگاه نکوشیم آنتی تزی در برابر آن علم کنیم که چندان از محتوای آن اطمینان نداریم و بدینگونه راه را بر ساقط ساختن حتی حقایق درخشان و البته مسلم تاریخی توسط مخالفان هموار نسازیم. 3- هم گوهر فرهیخته ی من! آیا گمان نمی کنید که سیر حرکت اندیشه و فرهنگ، سیری یک سویه، صعودی و البته برگشت ناپذیر است؟ آیا گمان نمی کنید اگر دوران باستان این سرزمین، همانگونه که مخصوصاً برخی در چند سال اخیر می پندارند؛ درخشان و مترقی بوده است؛ هم اکنون می بایستی ما اوضاعی بس افتخار آمیزتر می داشتیم؟ پس چرا چنین نشده است؟ آیا فرهنگ دوران باستان ما از فرهنگ امروزین ما درخشان تر بوده است؟ آیا اگر چنین می بود و ما مردمانی بودیم نیک پندار، نیک گفتار و نیکو رفتار؛ آنگاه ضرورتی در تبلیغ این اصول توسط کسی همچون زرتشت وجود داشت؟ آیا اگر دروغگویی پیشه و عادت ما نبود؛ داریوش از خدا می خواست که کشور را از دروغ نگاه دارد؟ در نهایت بر این گمانم که حتی اگر بیشتر ادعاهای مطرح شده در چند سال اخیر در باب ایران باستان، مستند به منابع موثق باشند؛ باز هم باید از زاویه ی جدیدی آنها را تحلیل کرد..»
[ یکشنبه 13 اسفند 1391 ] [ 18:17 ] [ doortarin ]
شعری زیبا و تأثیرگذار درباره ی کودکان کار از هم گوهر گرامی غلامرضا نصرالهی (با سپاس از ایشان که در مورد این شعر اطلاع و اجازه ی انتشار آن را در این وبلاگ داده اند.) *** کودکان همیشه غایب نیمکت های چشم به راه در خیابان دود و بوق و دروغ - " آقا تو را به خدا بیاین کفشاتونو واکس بزنم " و کفش هایی که التماس های ماسیده در سرما را عبور می کنند خیابانی به بزرگی روز جهانی کودک خیابانی به کوچکی کنوانسیون حقوق کودکان خیابانی به اندازه ی لبخند های رنگ باخته ی اسکناس های پنجاه تومانی در آغوش لحظه های دود آلود و آغوش خالی مادران رختشوی محله های شمالی روزهای گرسنگی کم خونی بی پناهی - " شیشه پاک می کنیم فقط صد تومن " شتاب دست ها و دستمال ها در خیابان های متراکم خرداد و مرداد گرمازده ی محبت بی دریغ کولر پژوها و پاترول ها! کودکان کارگاه و کوره پزخانه کودکان مزرعه و ساختمان کودکان امروز و هر روز کودکان فرداهای نافرجام و گوری کوچک و دست های خسته ای که گیسوان خاک را چنگ می زنند [ شنبه 12 اسفند 1391 ] [ 16:05 ] [ doortarin ]
اخیراً جناب ایکس (چون ایشان در هیچ نام و تعریفی نمی گنجند) در پاسخ به علل گرانی و تورم و سقوط شدید ارزش پول مملکت طی مصاحبه ای فرمودند: - پول مردم یک سوم شده در جیب چه کسی رفته است؟ پس یک عده پولدارتر شده اند... شاید بتوان به جرئت گفت که از بین تمام افاضات و پاسخ های کارشناسانه ی ایشان به پرسش های مطرح شده، این پاسخ که نظر به گفته های پیش و پس از آن با هدف توجیه تورم و گرانی و سقوط ارزش پول کشور صورت گرفت؛ خود به تنهایی کافی است تا باب جدیدی در حوزه ی منطق و اقتصاد گشوده شود که البته این در تخصص کسانی چون اینجانب نیست. فقط آنچه که در این چند سطر می خواهم بدان اشاره کنم، استنتاجی است که می توان از فرمایشات آقای ایکس به عمل آورد: « تورم و گرانی مشکلی نیست. اصولاً جای انتقاد ندارد چون در تورم و گرانی که قیمت ها بالا می رود، به تعبیر دیگر بدین معناست که پول از جیب عده ای از مردم، به جیب عده ای دیگر از مردم منتقل می شود که این صرفاً یک جابه جایی ساده است. یعنی اگر عده ای از مردم در نتیجه ی گرانی مجبورند پول بیشتری بابت اجناس و کالاهای مورد نیاز خود پرداخت نمایند و البته بدین علت نیز فقیرتر می شوند؛ ابداً اشکالی ندارد چرا که در واقع پول ایشان به جیب کسان دیگر یا به عبارت جناب ایکس، به جیب مردم دیگر رفته است. و اگر آنها فقیرتر شده اند در عوض عده ی دیگری پولدارتر شده اند. خوب کجای این تحلیل اشتباه است؟! معلوم است که هیچ جا! چون در هر صورت مقدار کل پول موجود کم و زیاد نشده است! درست مانند قانون بقای ماده و انرژی در فیزیک! پس این یک قانون فیزیکی است! بسیار خوب.. اکنون از همین تز بی عیب و ریاضی آقای x ، می توانیم دست کم یک نتیجه ی بسیار مهم و البته شگفت انگیز دیگر نیز بگیریم که بدون تردید حقانیت شهرت و اعتبار دیدگاه های آدام اسمیت و میلارد کینز و مارشال و .... را مورد تردید جدی قرار خواهد داد: دزدی در هر فرم و شکل آن (از آفتابه دزدی گرفته تا رشوه گرفتن و اختلاس های آبرومندانه ی 3000 میلیاردی) ضرورتاً پدیده ای منفی نیست، چون در اساس فرآیندی اقتصادی است که طی آن صرفاً پول عده ای از مردم، به جیب مردم دیگر می رود. به عبارت دیگر فقط گردش پول در میان مردم است. همین! »
لینک دانلود پرسش و پاسخ: [ چهارشنبه 09 اسفند 1391 ] [ 15:21 ] [ doortarin ]
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی پرسید زان میانه یکی کودک یتیم آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن [ دوشنبه 07 اسفند 1391 ] [ 21:06 ] [ doortarin ]
بترس چون دنیا همچنان ادامه پیدا کرد بدون...!
[ چهارشنبه 02 اسفند 1391 ] [ 18:31 ] [ doortarin ]
دوستان و همراهان دورترین! از اینکه به علت گرفتاری ها و مشغله های روزمره ی زندگی، چندان نتوانسته ام موضوعات گوناگون وبلاگ را به روز رسانی کنم، پوزش می خواهم. یکی از این موضوعات، معرّفی کتاب بوده است که شوربختانه، تا کنون در این موضوع غیر از سه پست، نتوانسته ام مطلبی قرار دهم. البته همچنانکه در نخستین پست از موضوع معرّفی کتاب نیز عرض کرده بودم، انجام این مهم یعنی معرّفی و شناساندن کتاب های خوب و با ارزش، به تنهایی از عهده ی یک نفر ساخته نیست. بگذریم از اینکه یکی از اهداف اصلی ایجاد این موضوع، اساساً تشویق و ترغیب هم گوهران به مطالعه و خواندن بوده است. در پست کنونی بر آنم که علاوه بر معرّفی مختصر یکی از کتاب های بسیار ارزشمند در عرصه ی تاریخ و فرهنگ و باورهای آیینی، لینک دانلود آن را نیز قرار دهم که دوستان مستقیماً بتوانند این کتاب تأمل برانگیز را تهیه کرده و دانلود نمایند. البته لازم است این را نیز عرض کنم که انجام این کار یعنی قرار دادن لینک دانلود کتاب، با اذعان بدین امر است که در شرایط عادی و آزادانه ی جریان اطلاعات، صد البته می بایستی خواننده ی هر کتاب، به منظور پاس داشتن حقوق معنوی و مادی نویسنده، مبلغی را برای تهیه ی آن هزینه نماید اما شوربختانه در زمان کنونی این امر میسّر نمی باشد و البته مطمئنم که هم گوهران هم میهن، دلیل آن را بهتر می دانند. کوتاه سخن اینکه این کتاب از آن کتاب هایی است که در بازار کتاب ایران اصولاً قابل چاپ و انتشار نبوده و بنابراین به قول معروف: ما گشتیم نبود، نگرد نیست! و همچنین با اطمینان بدین واقعیت که نویسنده ی اندیشمند کتاب، بیش از آنکه منتفع شدن از حقوق مادی کتاب را در نگارش آن مد نظر داشته باشند؛ روشنگری و آگاهی بخشی را هدف اساسی کار خویش قرار داده بوده اند؛ بدین جهت اینجانب جسارتاً به خود اجازه ی قرار دادن لینک این کتاب را در این پست به خود داده ام. امیدوارم و در واقع اطمینان دارم که با دانستن نیت قلبی اینجانب، روان نویسنده ی ارجمند این کتاب و همچنین بازماندگان فهیم ایشان، از من نخواهند رنجید. *** کتاب زایشی دیگر، در یک کلام گزارشی محققانه و مستند از متن کتاب های مقدّس سه آیین بزرگ و جهانی توحیدی یعنی یهودیت، مسیحیت و اسلام می باشد. همچنانکه در دومین پست از موضوع معرّفی کتاب، از قرآن کتاب مقدّس آیین اسلام به عنوان مهمترین کتابی که برای هر فرد مؤمن و مسلمان مطالعه ی شخصی محتوای آن ضرورت دارد؛ یاد شد؛، هماره در نظر داشتم که در پست های بعدی، کتاب های مقدّس دو آیین توحیدی دیگر را نیز در این موضوع معرّفی نمایم. ولی اکنون بر این گمانم که شاید خواندن کتاب تولّدی دیگر، خود در خواننده انگیزه ی بیشتری جهت رجوع بدین کتاب های مقدّس ایجاد نماید. ارجاعات پی در پی و دقیق این کتاب به متن کتاب های مقدّس همراه با نثر محققانه و بی طرف نویسنده، در نهایت، کتابی قابل تأمل پدید آورده است. با این همه پیش از خواندن این کتاب بیان دو نکته را لازم می دانم: 1- نظر به محدودیت دانسته های بشر و امکانات محقق، هیچ کتاب تحقیقی و پژوهشی ای لزوماً بی نقص و بری از اشتباه نیست و لذا مطالب این کتاب نیز به طور قطع مستثنی از این قاعده نمی باشد و به همین دلیل نقدهای گوناگونی بر آن به نگارش درآمده است که بدون شک نیکوتر آن است این کتاب ها و نقدها نیز مطالعه گردند. هرچند مطالعه ی خود نقدها نیز هرگز نباید ما را بدین نتیجه بکشاند که پس دیگر اندیشیدن و تحقیق شخصی لازم نیست. ابداً نباید اینگونه باشد. اینجانب لینک یکی از این نقدها را نیز جهت دانلود قرار داده ام. 2- به باور اینجانب کتاب حاضر در شرایطی که بیشتر پیروان ادیان گوناگون، به هر علّت چندان به مطالعه ی خردمندانه ی مهمترین کتاب های اعتقادی خود نمی پردازند؛ می تواند دورنمایی از محتویات آنها را عرضه نماید که البته مطالعه ی گسترده تر شخص خواننده پس از آن، ضرورت و اهمیت انکار ناپذیر دارد. پس قویّاً توصیه می شود که پس از خواندن این کتاب یا در حین مطالعه ی آن تمام ارجاعات آن را شخصاً تحقیق نمایید که خود به نتیجه ی قابل اطمینان درخصوص مطالب مندرج در آن دست یابید. این توصیه برای همه و البته بیشتر برای آنهایی است که سربسته و ناآگانه در مورد هرچیز پیش داوری نموده و بی آنکه خود گامی در جهت تحقیق برداشته باشند؛ ماحصل تحقیقات و کنکاش های دیگران را به زیر سؤال می برند. لینک های دانلود بخش های مختلف کتاب: wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ wdl.persiangig.com/pages/download/ لینک دانلود «نقد تولدی دیگر» [ پنجشنبه 26 بهمن 1391 ] [ 12:32 ] [ doortarin ]
از قدیم به ما آموخته اید که: - پرسش کلید دانش است. - پرسیدن عیب نیست، ندانستن عیب است. - توانا بود هر که دانا بود. - ز گهواره تا گور دانش بجوی (اطلِبُ العِلمِ مِنَ اَلمَهدِ إلیَ اللَحدِ) - دانش بجویید ولو آنکه در چین باشد.(اطلِبوا العِلمِ وَلَو بِالصِّینِ) - ... و البته هرگز در این اندرزها برایمان مرزی تعیین نکردید و نگفتید چه چیز را می توانید بپرسید و چه چیز را نه. شاید چون خردمندانه می دانستید که مرزبندی کردن بین آنچه که می توان و آنچه را که نمی توان پرسید؛ خود عاملی برای پرسشگری بیشتر خواهد شد و یا شاید هم حقیقتاً باورمند بدین بودید که باید هر چیزی را پرسید و پرسید و بدین ترتیب قلمرو ناشناخته ها را تنگ تر و تنگ تر ساخت. و اکنون من می خواهم بپرسم. فقط بپرسم و البته اصراری در گرفتن پاسخ از سوی شما ندارم. فقط می خواهم از اندرزهایتان بهره بگیرم و آنچه را که نمی دانم و شاید هم می دانم اما اطمینان ندارم و شاید هم اطمینان دارم ولی طرح دوباره ی پرسیدن درباره اش را مفید می دانم بپرسم. شاید هم بیشتر بدین دلیل که گمان می کنم دیرزمانی است از این دیار، پرسش و پرسشگری رخت بربسته و شاید هم اساساً هیچگاه وجود نداشته است (چون اگر وجود می داشت، دیگر در شعر و شعار جایی نداشت بلکه آمیخته با واقعیت هر روزه ی زندگی و رفتار ما گشته و در آن جریان یافته بود) و اکنون.. اکنون می کوشم که نشان دهم چیزی به نام پرسش و پرسیدن نیز وجود دارد یا می تواند وجود داشته باشد و باید وجود داشته باشد.. من فقط می خواهم چند پرسش ساده بپرسم. البته چنانچه مایل به شنیدنشان باشید. پرسش هایی که شاید دادن پاسخ بدانها مستلزم مطالعه و تأمل چندانی نیست چرا که چندان از واقعیات زندگی هر روزه فراتر نمی روند. آن واقعیاتی که شاید هر خردی را به پرسشگری می کشانند. پس بگذارید فقط بپرسم.. پاسخ ندهید! 1- پدر! مادر! چرا مرا به دنیا کشاندید؟ آیا به راستی.. آیا به راستی شایستگی تربیت یک انسان را در خویش می دیدید؟ آیا لحظه ای بدان اندیشه کردید که قرار است چه زیبایی هایی را در این دنیا به من نشان دهید؟ آیا خود به اندازه ی کافی از جهان، دانش اندوخته بودید که پرسش های کودکانه ی مرا به درستی پاسخ گویید؟ آیا خود به اندازه ی کافی از زندگی بهره ای را که شایسته ی یک انسان است، برده بودید؟ آیا خود به شیوه ای انسانی تربیت شده بودید که بتوانید مسؤلیت تربیت انسان دیگری را بپذیرید؟ آیا می دانستید که من در هر دوره ی سنّی چه نیازهایی دارم؟ آیا غیر از چند نصیحت و شعار اخلاقی آن هم یک اخلاق دینی و برای رضای خدا و کسب ثواب و در واقع معامله با خدا، طرفی از اخلاق انسانی و خردمندانه بسته بودید؟ آیا هرگز اخلاقی زیسته بودید؟ آیا هرگز خود دروغ نگفته بودید که بخواهید مرا به دروغ نگفتن تشویق کنید؟ آیا هرگز سیر نخوابیده بودید در حالیکه همسایه، گرسنه سر بر بالین می نهاد که پس از آن درس همسایه دوستی به من بیاموزید؟ آیا هرگز فریبکاری، ریا، دروغ، تهمت، حسادت و طمع در کارنامه ی خویش نداشتید؟ پس چگونه می خواستید مرا از آنها دور نگه دارید؟ چگونه می خواستید فرزندی شایسته برای شما باشم؟ چگونه وقتی که غذای مرا از غذای مردمان و همسایگان فراهم آوردید، انتظار داشتید که در رگ هایم خون انسانی جریان یابد؟ چگونه آنگاه که پوشاک مرا از فریب دیگران دوختید، امیدوار بودید که در جامه ی انسانیت درآیم؟ چرا از کودکی به من نماز آموختید در حالیکه خود و خدا را نشناخته بودید و هنوز هم نشناخته اید؟ چرا پیش از آنکه مرا آداب انسانیت بیاموزید، آداب عبادت آموختید؟ چرا به من نیاموختید که خِرَد بزرگترین نعمت خدا به بشر است و اگر آموختید چرا نگذاشتید از آن بهره برگیرم؟ چرا به من عشق ورزیدن نیاموختید؟ چرا صمیمانه ترین رابطه ی دو انسان را برایم زشت و سخن گفتن از آن را گناهی نابخشودنی و معصیتی کبیر جلوه دادید و نیازهای طبیعی مرا که ساخته و پرداخته ی خود خدا بود؛ به هیچ گرفتید؟ چرا برایم نامی برگزیدید که خود به درستی معنی سخیف آن را نمی دانستید؟ چرا مرا سگ فلان (کلب...)، نوکر فلان (غلام...)، بنده ی فلان (عبد...)، سقط جنین شتر، هسته ی خرما، گاو نر بزرگ، بچه مار، کوچکترین و... نام نهادید؟ چرا خدا را برایم موجودی ترسناک و سنگدل و بی رحم که تنها در پی انتقام گرفتن از آفریده های ناتوان خویش است، معرّفی کردید و در همان حال محض خالی نبودن عریضه، او را هزاران بار مهربان تر از مادر تصویر نمودید؟ آیا هیچ اندیشیدید که ذهن کودکانه ی من با این تناقضات لاینحل، چه بسا سرانجام چاره ای جز رها ساختن هر خدا، اخلاق و قانون انسانی نخواهد یافت؟ چرا چرا پس چرا مرا به دنیا کشاندید؟؟ 2- آموزگار من! معلّم من! استاد من! چرا به من به جای اندیشه ها، اندیشیدن نیاموختی؟ چرا به من نیاموختی که جهان خود بزرگترین آموزگار است؟ چرا به من نیاموختی که هماره بپرسم اگرچه پاسخی برایم نداشته باشی؟ چرا به من نیاموختی که هیچ راه مطلقی وجود ندارد و هیچکس نمی تواند و نباید دریافته های خویش را به عنوان حقایق مطلق و لایتغیر به دیگران تحمیل نماید؟ چرا به من نیاموختی که پاره ای از تجارب بشری، تجاربی منحصر به فردند که چون قابل اثبات با ابزار دانش و خرد نیستند؛ لاجرم راهی جز ایمانی اختیاری برای پذیرفتن آنها نیست؟ چرا به من نیاموختی که نمی توان از ایمان اختیاری به ماوراء که بخشی از حریم شخصی افراد است، به عنوان مبنای قانون گذاری برای اداره ی زندگی اجتماعی انسان ها بهره گرفت؟ چرا به من نیاموختی که من پیش از هرچیز یک انسانم نه یک ایرانی، نه یک آفریقایی، نه یک غربی، نه یک کُرد، نه یک فارس، نه یک ترک، نه یک مسلمان، نه یک مسیحی، نه یک یهودی، نه یک کمونیست، نه یک دموکرات، نه یک سلطنت خواه، نه یک جمهوری خواه، نه یک فیلسوف، نه یک بی دین و نه حتی یک اسم؟ چرا به من نیاموختی که بدانم حقوق من به عنوان یک انسان چیست؟ چرا به من نیاموختی که آموختن با رفتار بسی ارزشمندتر از آموختن به گفتار است؟ چرا با کردارت به من نیاموختی که بر این کره ی خاکیِ گردنده، ما همه مسافرانیم. همه همچون یک خانواده ایم و هم گوهریم و همراه و شایسته تر آن است که قدر همدیگر را بدانیم و با هم مهربان تر از پیش باشیم؟ چرا به من نیاموختی که هر قانون اجتماعی باید برخاسته از خرد جمعی انسان ها باشد در غیر این صورت شایسته ی احترام نیست؟ چرا به من نیاموختی که با هر ستمی که در پوشش قانون بر من می رود، به مبارزه برخیزم؟ چرا به من تاریخ راستین نیاموختی؟ چرا با کردارت به من درس ترس و حقارت دادی؟ چرا به من آموختی که زندگی به هر قیمتی می ارزد ولو به از کف دادن انسانیت، شعور، شرف و عشق؟ چرا به من نیاموختی که خِرَد و عشق، رمز بهروزی انسان هایند و پیمودن راهی که این دو رهنمایان آن باشند؛ ارزش جان باختن دارد؟ چرا به من نیاموختی که همچون یک انسان زندگی کنم و همچون یک انسان بمیرم؟؟ 3- مدیر من! رییس من! رهبر من! در شگفتم.. بسیار در شگفتم.. سال هایی پیش از این کتابی خواندم با این نام: در ستایش دیوانگی! از اراسموس دسیدریوس. شاید خوانده باشیدش. مضمون کتاب در یک جمله این است: اگر شاهان، اگر پاپ و اگر رهبران سیاسی و مذهبی جهان، لحظه ای، فقط و فقط لحظه ای به بار گرانسنگ و عظیم مسؤلیتشان آنگونه که باید، بیاندیشند؛ شاید برای همیشه باید با آسایش و آرامش وداع نمایند. چراکه درک سنگینی این بار، چنان است که هر انسانی ولو اطلس و هرکول را از پای خواهد افکند. لحظه ای بیایید و تأمل کنید: - اگر در گوشه ای از قلمرو فرمانرواییتان، دبستانی چنان محروم و بی امکانات باشد که آتش بگیرد و این آتش خاموش نشود؛ و دخترکانی خردسال در آن آتشِ بی رحم ضجه برآورند و بسوزند و سرانجام بمیرند؛ و رییس جمهورتان برای فلان کشور دوردست، به خاطر رویدادی مشابه پیام تسلیتی بفرستد ولی از تسلی دادن خاطر پدران و مادران آن دخترکان سوخته ی هم میهن، خودداری کند و البته وزیرش به عذرخواهی تا قیامت اکتفا کند؛ - اگر در گوشه ای از قلمرو فرمانرواییتان، زلزله ای بیاید و در فصل زمستان در میان برف و سرما، مردم زلزله زده در چادر زندگی کنند و درست در همان هنگام رییس جمهورشان با هزینه های میلیاردی به سفر حج برود؛ - اگر در گوشه ای از قلمرو فرمانرواییتان فردی از بستگان مقامات کشوری، بخواهد با استفاده از نفوذ و روابط شخصی، دست تاراج بر سر مال و دارایی های مردم بگشاید؛ - اگر یکی از زیردستانتان با 3000 میلیارد پول مردم که البته یک نمونه از ده ها مورد برملا شده ی اینچنینی است؛ در نهایت آرامش و احترام و با شیوه ای قانونی از کشور خارج شود؛ - اگر ده ها قرارداد مخفیانه با بیگانگان بر سر نفت و ذخایر طبیعی کشور در طول سال ها بسته شود بی آنکه مجلس مورد اعتمادتان از آن آگاهی داشته باشد؛ - اگر در ظرف 7 سال بیش از 500 میلیارد دلار درآمد نفتی عاید کشور شود و در همان حال، بیش از هفتاد درصد از مردم کشورتان فقیرتر شده باشند؛ - اگر در عرض یک شب یک قرص نان از 25 تومان به میزان 400درصد افزایش یابد؛ و به 100 تومان و بعداً 125 تومان برسد؛ - اگر میلیون ها جوان به تحصیل در دانشگاه های بی کیفیت و به دور از تخصص، و البته با هزینه های سرسام آور و کمرشکن، سرگرم شوند و عمر و جوانی خویش را بدون هیچ آینده ای تباه سازند؛ - اگر کتاب و مطالعه نه تنها از زندگی مردم عادی بلکه حتی از برنامه ی روزانه ی مردمان تحصیلکرده، آموزگاران و دانشجویان و دانش آموزان رخت بربندد؛ - اگر بازار لبالب شود از کالاهای کشاورزی و صنعتی نامرغوب چین و پاکستان و... - اگر بیمارستان ها اقدام به بیمار دزدی کنند، بیماران را در بیابان رها کنند، کمترین دارویی در داروخانه ها پیدا نشود و هزینه ی هر شب بستری یک بیمار چند صد هزار تومان باشد؛ - اگر تنها در عرض یک هفته برنج، 100 درصد گران تر و البته نایاب شود؛ - اگر اجناس ساخت داخل روز به روز گران تر شده و در همان حال به میزان قابل توجهی از اندازه و کیفیت آنها کاسته شود؛ - اگر کارگرانی باشند که چندین ماه بدون حقوق مانده اند و در نتیجه فرندانشان با شکم خالی سر بر بالین بگذارند؛ - اگر به سوی رییس جمهور در سفرهای منطقه ای خارج از کشور لنگه کفش پرتاب شود؛ - اگر بودجه ی یک مدرسه با ده ها نفر دانش آموز، برای یک سال تحصیلی تنها چهارصد هزار تومان معادل 100 دلار باشد؛ - اگر یک کارمند با جیب خالی می بایستی در خیابان ها کشورهای خارجی را مسؤل همه ی این مشکلات بداند و بر ضد آنها شعار بدهد؛ - اگر واژه ی دشمن و دشمنان ترجیع بند سخنان مدیران و دولتمردان جامعه گردد؛ - اگر سفره های مردم روز به روز کوچک و کوچک تر شده و نشان بسیاری از اقلام خوراکی را فقط در خاطره ها یا تلویزیون باید بجویند؛ - اگر به سربازان گفته شود چون غذایی برای خوردن نداریم تا به شما بدهیم؛ بهتر است به مرخصی بروید؛ - اگر حقوق ماهانه ی یک معلم یا کارمند، در حدی باشد که با آن بتواند تنها سه گرم طلا بخرد؛ - اگر آلودگی هوا در نتیجه ی مصرف بنزین نامرغوب و از رده خارج بودن اتومبیل ها چنان باشد که چندین برابر متوسط جهانی است و چندین روز باید شهر تعطیل شود؛ - اگر سن ابتلای به سرطان و سکته های قلبی و مغزی 10 سال کمتر از متوسط جهانی باشد؛ - اگر از دو سال پیش تا کنون با اجرای طرح یارانه ها، همچنان 40000 تومان به مردم بی نوا داده شود در حالیکه ارزش پول مملکت در برابر دلار و بیشتر ارزهای خارجی به کمتر از 20درصد دو سال پیش رسیده باشد؛ - اگر در آستانه ی هر انتخاباتی، به حساب کارکنان دولت مقادیری واریز شود که پس از پایان انتخابات، از آنان بازپس گرفته شود؛ - اگر مدارک تحصیلی تقلبی در بین دولتمردان به موضوعی عادی بدل گردد؛ - اگر در این سرزمین چیزی به نام عذرخواهی از مردم، تاکنون از هیچ مسؤل دولتی شنیده نشده باشد؛ - اگر در بین مردم عادتی شده باشد که زندگی، رفاه، پیشرفت، طراوت، هیجان، موسیقی و شادمانی را فقط از آن دیگران و آن هم از ورای شیشه ی تلویزیون ببینند و چنان خو کرده باشند که هیچ وقت گمان نکنند که آنها نیز می توانند یا می توانستند هم اکنون چنان باشند و به جای عزاداری های هر روزه، از غرق بودن در زندگی، آسایش و عمری سراسر امید لذت ببرند؛ - اگر دیار غربت مقصد فرار هزاران مغز و استعداد درخشان گشته و مأوای بسیاری از هنرمندان و اندیشمندان و متخصصین هم میهن گردد؛ - اگر جوانان هنرمند و خوش صدای سرزمینتان مجبور شده اند که در زیرزمین ها ترانه های عاشقانه بخوانند و یا احیاناً فریادهای زندگی خواهانه برآورند؛ - اگر اندیشمندان، هنرمندان و دیگر مردان و زنان بزرگ و افتخار آفرین سرزمینتان در بهترین حالت به حال خویش رها گشته و مجبور گردیده باشند که گوشه ی انزوا اختیار نمایند و تنها پس از مرگشان شاید خبری از وجود ایشان در رسانه های تحت امرتان درج گردد؛ - اگر فنون مداحی و نوحه خوانی و به گریه انداختن مردم، تبدیل به یک رشته ی دانشگاهی گردیده باشد؛ - اگر پایین بودن سرعت اینترنت به عنوان یکی از مهم ترین ابزارهای ارتباطی در هزاره ی سوم، کشور ما را از این نظر در جهان در قعر جدول قرار داده باشد؛ - اگر جامعه در سراشیبی شدید سقوط اصول اخلاقی قرار گرفته و آمار فساد، جرم و جنایت هر روز رکوردهای جدیدی را به ثبت برساند؛ - اگر با هدف گذران زندگی، بدن دخترکان هم میهن، پیمانه ی مستی و عیش و نوش بیگانگان گردیده باشد؛ - اگر ارتفاع گلدسته های مساجد روز به روز بیشتر شده و سر به آسمان بسایند، ولی در همان حال جامعه با بحران بی باوری و اعتماد رو به رو باشد؛ - و سرانجام اگر.. اگر از کودک دبستانی بشنویم که آرزوی مـــــــــــــــــرگ می کند؛ آنگاه داشتن یک آن آرامش و آسودنِ شما را بی تردید معجزه ای باید دانست. اما آرامش احتمالی شما به کنار. من فقط می خواهم به جای اگر در تمام موارد بالا، واژه ی چرا قرار دهم و از هر یک پرسشی بسازم. چون می خواهم بدانم. شاید هم می دانم ولی می خواهم اطمینان یابم. و شاید هم اطمینان دارم ولی می خواهم با طرح این چراها، شاید برای نخستین بار به آن اندرزهای قدیمی عمل کنم تا شاید.. تا شاید دیگران نیز بپرسند بسیار چیزهای دیگر را.. فقط بگذارید بپرسم.. [ دوشنبه 23 بهمن 1391 ] [ 23:31 ] [ doortarin ]
نمی توانم بگویم چیزی را که تو خود می دانی
چیزی را که پیداست
چیزی را که سر به ابتذال بیان فرود نمی آورد
چیزی را که با سکوت معنا می شود
چیزی را که شاید شاید شاید بر سر گورم بتوان گریست..
[ یکشنبه 15 بهمن 1391 ] [ 20:09 ] [ doortarin ]
وه کوو قاپو که لیمشتیک له لووتکه ی به رزی هه ورازیک هینابیتی: له ژالی سه ر بلیندی خوم ته ره ی خاکی نه وی ناموی کردوم سوی خوشه ویستی..
18 سه رماوه زی83 [ شنبه 14 بهمن 1391 ] [ 17:18 ] [ doortarin ]
|
||
|
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
| ||