| صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز | ||
|
نوع بشر اسیر در زنجیرهای بسیار است: زنجیر عادات، نیازها، قوانین گوناگون طبیعی و اجتماعی، بایدها و نبایدهای منطقی، قوانین و دستورات زبان و بسیاری بند و زنجیرهای پیدا و ناپیدای دیگر (نکتهی جالب اینکه واژهی عقل نیز در اساس به مفهوم بند و زنجیری است که با آن چارپایان را میبندند). زنجیرهایی که البته برخی از آنها حاصل انتخاب و تصمیمات فردی یا اجتماعی وی بوده و برخی دیگر نیز ریشه در طبیعت، حیات و ساختار هوشمندی او دارند. با این وجود، چنانچه نگاهی گذرا به تاریخ بشر داشته باشیم؛ با اندک تأملّی درمییابیم که این موجود شگفتانگیز، هماره خواسته یا ناخاسته و به انحاء گوناگون در پی از هم گسستن بسیاری از این زنجیرها بوده است: - انجام اختراعات گوناگونی که توان کنترل بیشتری بر پدیدههای طبیعت به وی داده و بدین ترتیب دامنهی محدودیتهای زندگانی خویش را تنگتر نموده؛
- ساخته و پرداخته کردن اسطوره و افسانههایی با محتوای منافی قوانین طبیعت و تواناییهای نوع انسان؛
- حماسهسازی و تمثیلها در وصف قهرمانانی که به مبارزه با ساختارها و قوانین موجود اجتماعی و سیاسی زمانهی خویش برخاستهاند؛
- بر زبان راندن سخنان موزون و متفاوت با سخنان روزمرّه که منطق زبان را به حاشیه رانده و رفتهرفته شعر نامیده شده؛
- خیزشهای اجتماعی بر علیه استبداد سیاسی و نظامهای خودکامه
همهی اینها و موارد بسیار دیگر حاکی از گیرایی و جذّابیت همیشگی رهایی از زنجیرها، از دورترین ادوار تاریخی تا کنون میباشد آنچنانکه رسیدن بدین حکم فلسفی ناگزیر مینماید که بگوییم:
«آزادیخواهی در سرشت بشر است.»
این اصل به طریقه ی دیگری نیز قابل استنتاج است. ذهن کودک انسانی در آغاز، محدود در هیچ قانون و محدودیت طبیعی یا غیر آن نیست. او هنوز نمیداند که چه چیز ممکن و چه چیز غیرممکن است و به عبارت دیگر میتوان گفت که از دید ذهن آزاد یک کودک، بالقوّه همه چیز ممکن است ولی رفتهرفته بر این آزادپنداری ذاتی، انواع محدودیّتها و قوانین تحمیل شده و سرشت آزادیخواه وی به بند زنجیرهای گوناگون کشیده میشود. پس از این لحاظ نیز میتوان گفت که اساساً سرشت بشر با آزادی عجین است.
البته پیداست این نتیجه و مسیر رسیدن بدان، متفاوت از اصل همیشگی اگزیستانسیالیستها یا معتقدان به «اصالت وجود» است. اما در اینجا پرسشی که سر بر میآورد این است که: «اگر آزادیخواهی در سرشت بشر است؛ پس چرا خود زنجیر میسازد و بر پای خویش میافکند؟» این پرسشی مهم و چالش برانگیز است که البته آنچنان که مینماید، گویی بیشتر به قوانین و هنجارهای اجتماعی و زیر مجموعههای آن از جمله هنجارها و قوانین سیاسی نظر دارد. این پرسش حاکی از وجود تناقضی شگفت با اصل یاد شده میباشد. به راستی چنانچه بشر در طلب آزادی است، چرا خویش را گرفتار ساخته و میسازد؟ چرا زندان بر پا میکند؟ چرا در بیشینهی مقاطع تاریخی زندگی خود، در شرایط اختناق و نبود آزادی زیسته و اساساً چرا راضی به زیستن در خفقان میشود؟ بررسیهای بیشتر در این باره را به ادامهی بحث موکول میکنیم.
***
در این چند محور اساسی، سخن خویش را پی خواهم گرفت:
الف- تعریف زنجیر
ب- قدرت زنجیر
پ- انواع تقسیمبندیهای زنجیر
ت- انواع کوششهای آزادیخواهانهی بشر
ث- آرامش زنجیر
الف- تعریف زنجیر
این بحثی با نگاه فلسفی است. بنابراین تلاش بر این است که به گونهای دقیق و بنیادین مفاهیم را واکاوی نموده و به نتایج قابل اتّکایی دست یابیم.
جالب است تعریفی که از زنجیر به معنای مجازی و کلّی آن به دست خواهیم داد؛ دارای رابطه و علاقهی ظریفی با مفهوم متعارف آن میباشد که معمولاً عبارت است از رشتهای از حلقههای فلزی یا غیرفلزی که به همدیگر متّصل شدهاند. در بطن مفهوم زنجیر معمولی، یک نکتهی بسیار کلیدی وجود دارد که در چهارچوب دیدگاه تفاوتانگاری، از مباحث بسیار مهم تلقّی میگردد و آن تکرار است که در اینجا در مفهوم رشته و علامت جمع حلقهها نمود یافته است. بنابراین زنجیر را چنین تعریف میکنیم:
«هر موضوع تکراری را زنجیر میگوییم.»
بر اساس این تعریف، هرآنچه که تکرار گردیده باشد؛ تشکیل یک زنجیر میدهد.
ب- قدرت زنجیر:
پس از تعریف زنجیر، لازم است دربارهی استحکام و قدرت آن نیز صحبت شود. نظر به اینکه هر زنجیر از تکرار موضوع خاصّی حاصل میگردد؛ در نتیجه میتوان گفت استحکام و قدرت آن نیز در ارتباط مستقیمی با میزان تکرار موضوع خواهد بود. به عبارت دیگر هرچه تکرار موضوع بیشتر باشد؛ به همان میزان استحکام و قدرت زنجیر ساخته شده نیز افزونتر میباشد هرچند البته تأثیر جنس زنجیر نیز در میزان این استحکام تردید ناپذیر است.
پ- انواع تقسیمبندیهای زنجیر:
میتوان با توجه به جنس و یا چگونگی تشکیل زنجیر، دو نوع تقسیمبندی را در اینباره اعمال نمود:
انواع زنجیر بر اساس جنس:
1- زنجیر مکانی:
موضوع تکراری در مکان است. مثالهایی برای رنجیر مکانی:
زنجیر فلزی معمولی(تکرار حلقهها در مکان[1])، جمعیت(تکرار آدمیان در مکان)، دریا(تکرار آب در مکان)، جنگل(تکرار درخت در مکان)، کتابخانه(تکرار کتاب در مکان) و...
2- زنجیر زمانی:
موضوع تکراری در زمان است. مثالهایی برای زنجیر زمانی:
تمام قوانین طبیعت در تمام سطوح میکروسکوپی و ماکروسکوپی(که خود را به صورت تکرار پدیدهها در زمان نشان میدهند همچون: کسوف، حرکت اجرام آسمانی، فصلها، کنش و واکنشهای ذرات اتمی و...)، موسیقی(تکرار نُتها در زمان)، رقص(تکرار حرکت در زمان)، هنجارهای اجتماعی(تکرار آداب، رسوم و رفتارها در زمان)، قوانین حکومتی(تکرار رفتارهای حکومتی در زمان)، عادت(تکرار رفتارهای فردی یا اجتماعی در زمان)، مذهب(تکرار مناسک در زمان) و...
3- زنجیر ذهنی:
نوع بسیار مهم دیگری از زنجیر است که هرچند میتوان آن را نوع سوم قلمداد کرد ولی به وضوح حاصل تأثیر دو زنجیر یاد شده بر ذهن (و شاید بتوان گفت دستگاه عصبی) میباشد. این زنجیر در اصل بازنمایی مفهومی و انتزاعی دو زنجیر نخست در ذهن است که عملکرد آن بسیار مشابه آنها بوده و حتی بعضاً بسیار قویتر ظاهر میشود. میتوان آن را چنین تعریف کرد: «زنجیر ذهنی، موضوع تکراری در ذهن است.» و چون بدیهی است که تمام آنچه که در ذهن وجود دارد؛ برگرفته از موضوعات مکانی یا زمانی است؛ در نتیجه باید گفت که در تحلیل نهایی زنجیر ذهنی هماره بازتاب زنجیرهای مکانی یا زمانی خواهد بود. به عنوان مثالی از زنجیر ذهنی میتوان گفت چنانچه قدرت سرکوبگری یک حکومت استبدادی چنان تکرار شود و یا به عبارت دیگر چنان تداوم یابد که عملاً امکان هرگونه اعتراض، شورش و جنبش رهاییبخشی را منتفی سازد و به دیگر بیان زنجیرهای اسارت به شدیدترین وجهی بر پای مردم پیچیده شوند؛ در چنین حالتی به تدریج در اذهان فردفرد مردم نیز، این قدرت سرکوبگری و زنجیرهای اسارت، به گونهای انتزاعی بازنمایی شده و هرکس در ذهن خویش نیز اندکاندک بدین نتیجه میرسد که اساساً رهایی امکانپذیر نخواهد بود. یک نکتهی مهم در رابطه با زنجیر ذهنی این است که اگرچه از هم گسستن یک زنجیر بیرونی (زمانی یا مکانی)، عامل قدرتمند و غیر قابل انکاری برای گسسته شدن زنجیر ذهنی است؛ ولی چنین شرطی هماره ضروری نیست. زیرا همانگونه که در ادامه خواهد آمد، به عنوان مثال، خلق بسیاری از آثار هنری در شرایطی صورت گرفته و میگیرد که زنجیرهای بیرونی همچنان وجود داشته و دارند و در این خصوص باید گفت ضعف زنجیرهای ذهنی خالق اثر هنری (که متأثر از عوامل گوناگونی از شرایط تربیت خانوادگی گرفته تا موارد دیگر بوده)، بیشترین سهم را داشته و دارد.
انواع زنجیر بر اساس چگونگی تشکیل:
1- زنجیرهایی که بشر نساخته است ولی مییابد(طبیعی)
منظور زنجیرهایی است که در طبیعت وجود دارد و بشر صرفاً آنها را کشف میکند. بدیهی است هر قانون طبیعی که کشف میشود علاوه بر اینکه به بشر قدرت و توان بیشتری برای کنترل بر طبیعت و پدیدهها را میدهد؛ همچنین به منزلهی زنجیری است که دامنهی تواناییها و امکانات وی را محدود میسازد. تمام پدیدههای طبیعی تکرارشوندهای که منتهی به کشف الگوهای تکرار یا همان قوانین طبیعت میگردند؛ نمونههایی از این زنجیرها هستند. مثلاً تکرار پدیدهی طلوع خورشید از شرق، زنجیری طبیعی است که در طی تجربیات بشر کشف شده و میشود. در بسیاری موارد این گونه زنجیرها را به سادگی نمیتوان از هم گسست مگر اینکه شرایط تشکیل آنها را دگرگون سازیم. به عنوان مثال اگر موقعیت جغرافیایی خود را تغییر دهیم و مثلاً به یکی دیگر از سیارهها سفر کنیم؛ چه بسا خورشید دیگر از شرق طلوع ننماید. زنجیرهای طبیعی هم از نوع مکانی و هم زمانی میباشند. طلوع خورشید در نمونهی پیش گفته، یک زنجیر زمانی است و از جنگل نیز به عنوان یک زنجیر مکانی میتوان نام برد.
2- زنجیرهایی که بشر خود آگاهانه میسازد(انسانی)
نمونهی زمانی چنین زنجیرهایی عبارت خواهند بود از: هنجارها و قوانین گوناگون اجتماعی- سیاسی و آداب و رسوم و سنّتهای ملّی و نمونهی مکانی آنها نیز مواردی همچون: شهرها(تکرار خانه در مکان)، موزاییکفرش کردن خیابانها(تکرار موزاییک و طرحهای مشابه در مکان)، طرحها و چیدمانهای گوناگون تکرارشونده در معماریها، فضای داخلی خانهها، لباسها و البته زنجیر معمولی نیز از نمونههای دیگر زنجیر مکانی انسانی میباشند. بحث پیرامون دلایل ساخت چنین زنجیرهای بشرساختهی آگاهانهای، سر از بحثهای دیگری همچون فلسفهی زیبایی و فلسفهی قدرت سیاسی (با نظریههایی همچون قرارداد اجتماعی) در میآورد که البته مجال طرح آن در اینجا نیست ولی در هر حال، شاید این فرض که در مجموع پیدایشِ نخستین چنین زنجیرهایی منافاتی با بقا و حیات نوع بشر نداشته و حتی به گونهای در خدمت آن نیز بوده است؛ بخشی از یک پاسخ قابل قبول باشد. بخش دیگر چیزی است که میتوان آن را آرامش زنجیر نامید و بعداً در این باره بیشتر سخن خواهیم گفت. نکتهای که دربارهی زنجیرهای زمانی انسانی بسیار حائز اهمیّت است؛ این است که در موارد متعدّدی افزایش قدرت این زنجیرهای آگاهانه ساخته، حاصل کنشهای ناآگاهانه و پذیرش هنجارگونهی آنهاست که در این صورت باید گفت تا حدودی از این لحاظ با زنجیرهای ناآگاهانهی بشرساخته (زنجیرهای روانی) مشابهت مییابند.
3- زنجیرهایی که بشر ناآگاهانه میسازد(روانی)
به جرئت باید گفت که این گونه از زنجیرها، از مهمترین زنجیرهای انسانی میباشند که در تحلیل نهایی میتوان آنها را صورتبندی روشنتری از مهمترین بحثهای جامعهشناختی و روانشناختی به شمار آورد. در واقع در چارچوب پارادایم زنجیرها و به کمک مفهوم زنجیرهای ناآگاهانه ساختهی انسانی، میتوان توضیح منطقی و مستدلی در خصوص بسیاری از مفاهیم پیچیدهی روانی و اجتماعی ارائه داد که از جملهی مهمترین آنها معیارهای زیباییشناختی هنری میباشند. البته شرح و تفصیل این موضوع، خود مجال و نوشتار مستقل دیگری را میطلبد که امید است به زودی فرصت پرداختن بدان فراهم گردد. ولی به طور مختصر درخواهیم یافت که معیارهای زیباییشناختی هنری چگونه شکل گرفته و دوام مییابند. همچنین هنگامی که این معیارها در مقاطعی از زمان، مورد هجوم جریانات به اصطلاح «ساختارشکن» قرار میگیرند؛ در حقیقت امر چه روی میدهد. ولی آنچه که به بحث کنونی ما مربوط میشود، این است که شکلگیری زنجیرهای ناآگاهانه ساخته یا روانی، در اساس حاصل میل بشر به رهایی از زنجیرهای بسیار قدرتمندی است که در پیرامون خویش میبیند ولی آنچه در نهایت روی میدهد؛ تولید ناآگاهانهی یک زنجیر قدرتمند دیگر است که البته قدرت این زنجیر همانگونه که در بحث از قدرت زنجیر گفته شد؛ به میزان تکرار موضوع بستگی خواهد داشت. مثالی که میتوان زد (والبته شاید چندان وافی به مقصود نیز نباشد) جای بسته یا سینمایی است که در آن همه یا بسیاری از تماشاگران خواهان رهایی از هوای خفقانآور سالن گردند و به سوی درب خروجی سینما هجوم آورند ولی نتیجهی این هجوم همگانی و شتابان، ایجاد فضای خفقانآور دیگری در کنار درب خروج باشد آنچنانکه بعضی در اندیشهی یافتن راه خروج دیگری بیفتند و یا حتی ترجیح دهند به سالن نمایش بازگردند چراکه هوای آن را بهتر و آزادتر بدانند. در این مثال، هوای گرفته و خفقانآور سالن سینما، مدلی از زنجیرهای قدرتمند موجود است که بسیاری خواهان رهایی از آنند و ازدحام جمعیت در کنار درب خروج نیز نمادی از زنجیر ناآگانه ساخته. دلیل اینکه میگوییم این زنجیرها همچنان ساخته میشوند این است که تلاش برای رهایی از بند زنجیرها با توجه به سرشت آزادیخواه بشر، هماره و کموبیش آگاهانه یا ناآگاهانه در جریان بوده و لذا دلیل تشکیل چنین زنجیرهایی قابل درک است.
ت- انواع کوششهای آزادیخواهانهی بشر
در آغاز بحث با اشاره به کوششهای گوناگون و نشانههای بارزی بر آزادیخواهی همیشگی بشر در تاریخ، بدین اصل رسیدیم که آزادیخواهی در سرشت بشر است. اکنون میخواهیم این کوششها را در ذیل دو دستهبندی کلّی گرد آوریم: کوششهای آگاهانه و کوششهای ناآگاهانه. همانگونه که بشر به دو صورت آگاهانه و ناآگاهانه زنجیر میسازد؛ به همان سان نیز آگاهانه و ناآگاهانه در پی رهاسازی خویش برمیآید:
1- کوشش آگاهانهی بشر برای رهایی از زنجیرهای طبیعی و آگاهانه ساختهی خویش
بشر با دریافت این واقعیت که اسیر در زنجیرهای محدود کنندهی طبیعی و انسانی است؛ کوششهایی را در راستای رها ساختن خود صورت میدهد. با توجه به نمونههای برشمردهی پیشین در خصوص انواع زنجیر، وی این تلاشها را متناسب با جنس زنجیر سامان میدهد. او برای رهایی از زنجیر قوانین طبیعت (پس از آنکه بدین نتیجه رسید که قادر به نقض و تغییر آنها نخواهد بود)؛ به کشف راههای به کارگیری این قوانین و تسلّط بر طبیعت به یاری آنها پرداخته و یا در عرصهی هنر و تخیّل، اقدام به برهمزدن آنها مینماید. البته در مورد اخیر یعنی عرصهی هنر و تخیّل، باید در نظر داشت که در اساس بیشینهی این اقدامات میبایستی ذیل کوششهای ناآگاهانهی بشر قرار گیرند ولی هماره میزانی از اقدامات هنری آگاهانه (و از جمله هنر و ادبیات سیاسی) نیز وجود دارد که نشانگر تلاش آگاهانهی بشر در راه رسیدن به آزادی است که البته بخش عمدهای از ابزار مورد استفاده در این تلاشها، جذابیت درهم شکستن زنجیرهای منطق زبان و منطق قوانین طبیعت در آثار هنری است. همچنین در عرصهی قوانین اجتماعی و در رأس آنها قوانین حکومتی که خود ساخته است؛ هر زمان که گمان کند این قوانین تحمّلناپذیر گردیدهاند؛ بر آنها میشورد و آگاهانه انقلابها و جنبشهای گوناگون اجتماعی برپا میسازد.
2- کوشش ناآگاهانهی بشر برای رهایی از هر زنجیر و رسیدن به آزادی مطلق
بشر سرشتی آزادیخواه دارد و چنانچه به زبان روانکاوانهی فروید بخواهیم سخن بگوییم؛ این سرشت آزادیخواه همچون ضمیر ناخودآگاه، رفتار وی را در تمام فراز و فرودهای زندگی تحت تأثیر خود قرار میدهد که از بارزترین نمودهای این تأثیر، هنر و ادبیات است تا جاییکه نگارنده بر این باور است که:
«هنر حتی به معنای گستردهی آن (به طوری که صنعت را نیز در بر بگیرد) چیزی جز تبلور آزادیخواهی بشر نیست».
در چارچوب بحث کنونی، دستکم از دو زاویهی دید میتوان موضوع آزادی در هنر و ادبیات را مورد بررسی قرار داد: از دیدگاه خالق اثر هنری و از دیدگاه مخاطب آن.
اثر هنری از دیدگاه خالق اثر:
در بررسی آزادی در آثار هنری از دیدگاه خالق اثر نیز باید دو امکان یا احتمال بسیار مهم را مورد توجه قرار داد:
نخست اینکه وی ناخودآگاه و تحت تأثیر فشار تحمّلناپذیر اسارت ناشی از زنجیرهای همیشگی و روزمرّه (چه طبیعی، چه منطقی و چه زنجیرهای بشرساختهای همچون استبداد سیاسی) متناسب با میزان آزادی خویش از زنجیرهای ذهنی، به سراغ خلق دنیایی میرود که در آن این زنجیرها یا وجود ندارند و یا قابل گسستن هستند. او بدین ترتیب آرمانشهر مطلوب خویش را در اثر خود نشان داده و یا تلویحاً با ساخته و پرداخته کردن شخصیتها و قهرمانان پیروزمند افسانهای، راه دستیابی به آزادی از زنجیرهای بیرونی را در آن نشان میدهد. حال چه این اثر یک اثر تصویری همچون نقاشی، مجسّمه، تئاتر یا فیلم باشد و چه یک اثر ادبی همچون شعر یا رمان و یا چه یک اثر موسیقیایی باشد.
امکان یا احتمال دیگر این است که خالق اثر هنری، خود اساساً کسی نیست که دغدغهی آزادی و رهایی داشته باشد بلکه وی خود اسیری است که با بهرهگیری از پارهای از زنجیرهای ناآگاهانه ساختهی دیگران –در اینجا معیارهای زیباییشناختی هنری- آثاری جذّاب و صرفاً با هدف جلب مخاطب و القای زنجیرهای ذهنی خود و یا دستیابی به منافع زودگذر شخصی خلق میکند. نکتهی مهم در این امکان این است که خالق اثر در چنین حالتی، همان کسی نیست که به پیروی از سرشت آزادیخواه خود به خلق اثری آزادیخواهانه اقدام نموده است ولی نکتهی دیگر این است که شاید برای داوری کردن و ارزشگذاری نمودن چنین آثاری که برآمده از سرشت آزادیخواه خالق نیستند؛ معیار مستحکمی در دست نباشد جز میزان دوری از زنجیرهای ناآگاهانه ساختهی موجود یا همان معیارهای زیباییشناختی. همان کاری که باید دربارهی آثار دیگر نیز انجام داد.
اثر هنری از دیدگاه مخاطب:
نگارنده بر این باورم که یک اثر هنری نه یک بار بلکه بارها و بارها خلق میشود. بار نخست همان زمانی است که خالق نخستینِ اثر، آن را تحت تأثیر شرایط خاصّ خویش میآفریند ولی از آن پس، این اثر بارها و بارها و هرگاه که به مخاطبی میرسد بازآفرینی میگردد. البته نباید این مهم را از یاد برد که نوع اثر نیز – به میزانی که برآمده از یک سرشت آزادیخواه باشد- در میزان چنین بازآفرینیهایی تأثیر مستقیم و انکارناپذیر دارد. هرچه در خلق یک اثر هنری زنجیرهای بیشتری از هم گسسته شده باشند و به عبارت دیگر دنیای آزادتری به مخاطب داده شده باشد؛ بدیهی است که هر مخاطب نیز در فضای آزاد حاصل از اثر هنری مزبور، هر بار آزادانه اثر را مطابق با شرایط خویش بازآفرینی مجدد خواهد نمود. به هر حال تفصیل و توضیح بیشتر در اینباره فرصت دیگری میطلبد.
ث- آرامش زنجیر
اکنون شاید نوبت آن باشد که به پاسخ پرسشی که در تقابل با اصل یاد شده در آغاز این بحث به میان آمد، بپردازیم: «اگر آزادیخواهی در سرشت بشر است؛ پس چرا خود زنجیر میسازد و بر پای خویش میافکند؟» همچنانکه پیشتر در یک پاسخ موقت بدین پرسش گفته شد، شاید بخشی از دلایل این امر به لزوم وجود چنین زنجیرهایی در راستای بقا و تداوم زندگی اجتماعی بشر مربوط باشد. همچون برخی قوانین اجتماعی و اصول اخلاقی که بتوانند ضامن حفظ آزادیهای فردی و مالکیت افراد بر جان و داراییهایشان باشند. نگارنده در این باره بررسیهای کافی انجام نداده است لذا هنوز نمیتواند دیدگاه دقیقی ارائه دهد. با این وجود به جد بر این باورم که بخشی از پاسخ در چیزی که آن را «آرامش زنجیر» مینامیم، نهفته است. البته باید گفت که این مفهوم بیشتر در پاسخ بدین پرسش مشابه دیگر گویاست که «چرا هنوز بسیاری از افراد بشر در اسارت خودساخته میزیند و چنان که به نظر میرسد گویی از وضعیت خویش تحت لوای نظامی از زنجیرها شکوه و شکایتی نیز ندارند؟» پیداست که این پرسش، پرسشی بسیار کلّی بوده و هر نوع نظامی از زنجیرهای بشرساخته را در بر میگیرد. از زنجیرهای مربوط به الگوهای لباس محلّی گرفته تا هنجارها و قوانین حکومتی. اگرچه ممکن است که درخصوص هر یک از مصادیق، بتوان پاسخهای گوناگونی یافت؛ ولی شاید دور از واقعیت نباشد که بگوییم در تمامی آنها هماره عاملی که میتوان آن را آرامش زنجیر نامید حضور دارد. این مفهوم دلالت بر حالتی مینماید که در ضمن آن، فرد احساس روشن بودن تکلیف خود در برابر هر پدیده از جزئیترین تا کلّیترین را دارد. او دارای دستور و فرمولی آموخته شده در مواجهه با هر وضعیت شناخته یا ناشناخته است. فرمولی که البته دیگران بدو آموختهاند و او هرگز جسارت اندیشیدن در باب درستی یا نادرستی آن را نداشته و ندارد. لذا نیازی به تصمیمگیریهای گوناگون و بعضاً حساس که مسؤلیتی برایش ایجاد کند، نمیبیند. در مجموع او از این لحاظ هیچگاه نیازی به تحرّک فکری و جسمی ندارد و بنابراین مفهوم آرامش زنجیر، به روشنی گویای چنین وضعیتی است. کسانی که هرگز در اندیشهی هیچ نوع نوآوری و ابداعی نبوده و هماره راههای ساخته شده را طی میکنند؛ در آرامش زنجیر خود را خوشبخت میپندارند و جالب آنکه اینان دیگرانی را که جسارت خطر کردن در ناشناختهها را داشته و اندیشیدن و آزمودن فرضیههای گوناگون را در هر عرصهای برنامهی زندگی خود قرار داده و نمیخواهند صرفاً دنبالهرو دیگران باشند؛ به سخره گرفته و حتی متّهم به سرکشی، عناد و کُفر مینمایند. سرشت آزادیخواه اینان گرچه ایشان را در مواقعی به خود میآورد و بدیشان در جهت گسستن زنجیرها تلنگر میزند؛ ولی اینان که نمیخواهند یا نمیتوانند آرامش زنجیر را ترک گویند؛ چه بسا ندای سرشت آزادیخواه خویش را شیطان نامیده و بر آن نفرین میفرستند!
[1] - هرچند ممکن است ایراد گرفته شود که صرف وجود تعدادی حلقهی فلزی، زنجیر به مفهوم متعارف آن نیست؛ ولی باید گفت این یک تعریف جدید است و در دیدگاه کنونی ما زنجیر قلمداد میشود همچنین است دربارهی جنگل، دریا، کتابخانه و سایر نمونهها
[ دوشنبه 07 مرداد 1392 ] [ 19:53 ] [ doortarin ]
در آن هنگام که در جاده های بی انتهای آرامش به پیش می روی و نسیم مرطوب مویت و رویت را بوسه می زند از بن بست من میندیش مبادا که مکدر شود گلبرگ نازک خاطرت [ پنجشنبه 03 مرداد 1392 ] [ 08:40 ] [ doortarin ]
شاید اگر بگوییم همگان بتگرا (نه بتپرست چرا که بتگرا عنوانی کلّیتر است) هستند هرچند خلاف آن را ادّعا میکنند؛ این سخن بدون شرح و توضیح در نگاه نخست چندان خریداری نیابد ولی باید گفت که یکی از واقعیات طبیعت بشری، گرایش وی به بت شدن و یا بتسازی و برجسته ساختن چیزهایی است که بدانها علاقه دارد. ضربالمثل معروف از کاه کوه ساختن و یا مبالغههای شاعرانه در وصف معشوق و معشوقهها و یا اغراق در قدرت دشمنان و آنگه شکست آنان، همگی بیانگر این گرایش میباشند. از دیدگاه اینجانب این بتگرایی در اساس ریشه در میل وی به متفاوت شدن از زمینه و در نتیجه موجودیت و هویّت یافتن و کسب قدرت به واسطهی آن دارد. بر این اساس، بشر میل دارد که هرچه بیشتر متفاوت و منحصر به فرد باشد و یا خود را به هر چیزی که میتواند وی را متفاوتتر سازد نزدیک نماید و یا دستکم به گونهای خویش را در ارتباطی منحصر به فرد با آن نشان دهد. نمونهها بسیارند: از جمعآوری اشیاء نادر و کمیاب توسّط کلکسیونرها گرفته تا ماجرای تبلیغات تجاری و فرهنگی و تا ادّعای رفاقت و همنشینی با افراد سرشناس و معروف و یا کوشش در جهت کسب شهرت، معروفیت و قدرت مذهبی یا سیاسی؛ و یا در سطح اخلاق و فرهنگ عمومی آنچه که از آن با نامهای احترام، غرور، شخصیت، آبرو، اصیلزاده بودن و مواردی از این قبیل یاد میشود؛ در تحلیل نهایی تماماً ریشه در این میل ذاتی بشر به متفاوت شدن از زمینه دارند. به هر روی انسان میل شدیدی دارد که خود را متفاوتتر و منحصر به فردتر از آنچه در ظاهر مینماید نشان دهد و در این راه بی تأمّل به هر وسیلهای خواه بزرگتر نمودن دشمنان و یا دوستان نیز متوسّل میگردد. هرچند شاید گستردگی آثار و نمودهای وجود این گرایش در بشر چنان باشد که گویی طبقهبندی کردن آن دشوار به نظر میرسد؛ ولی باید گفت که به سهولت میتوان این بتگرایی را با توجه به نوع تلاش در راستای این منحصر به فرد شدن در دو دسته یا جنبه قرار داد: 1- خود بت شدن. این یعنی اینکه فردی در تلاش است که خود به برترین جایگاه ممکن یعنی منحصربهفردترین موقعیت در یک زمینهی خاصّ دست یابد. رقابتهای انتخاباتی به منظور دستیابی به مقامهای سیاسی در یک کشور، از نمونههایی است که در این رابطه میتوان ذکر کرد. یا تلاش در جهت قهرمانی در میادین گوناگون ورزشی و علمی از دیگر نمونههاست. 2- در ارتباطی منحصر به فرد با یک بت قرار گرفتن. این جنبه از بتگرایی در اصل همانی است که بتپرستی (و زیر مجموعههای آن همچون شخص پرستی یا قهرمان پرستی) نامیده شده است و هنگامی است که فرد متوجّه این واقعیت میشود که اساساً ممکن نیست به جایگاه یک بت و رأس هرم قدسیت دست یابد. اینجاست که میکوشد تا در عوض خود را از هر کس دیگر به آن جایگاه نزدیکتر سازد و در واقع اگر نمیتواند خود را با تبدیل شدن به بت منحصر به فرد نماید؛ دستکم رابطهی خویش با آن بت را منحصر به فرد ساخته و از این نظر خویش را متفاوتتر از هر کس دیگری بنماید. نکتهی بسیار مهم در این رابطه این است که فرد همچنین خواهد کوشید که مقام و جایگاه بت را مدام ارتقاء دهد تا در نتیجه، رابطهی خود با آن نیز ارتقاء یابد. به عبارت دیگر وی میکوشد بت را بسیار متفاوتتر و مهمتر و قدرتمندتر از آنچه پیشتر تصوّر میشده نشان دهد که در نتیجه خود را نیز به واسطهی ارتباط با آن به همان میزان متفاوتتر، مهمتر و قدرتمندتر خواهد نمود. همچنین نکتهی ظریف دیگر در این رابطه این است که فرد با تلاش در جهت ارتقای جایگاه یک بت، گویی تلویحاً سعی در انتقال این پیام نیز دارد که قدرت وی حتّی افزونتر از بت است چرا که دارای چنان جایگاهی است که میتواند بت و رفتارهایش را مورد داوری و ارزشگذاری (هرچند مثبت) قرار دهد. شاید بیراه نباشد اگر بگوییم نمونههای این دستهی دوم بتگرایی بیشمارند: در واقع شاید به عنوان یک اصل راهنما بتوان گفت هرگاه کسی از دیگری تعریف کرد، در اساس یا مشغول بتسازی است و یا در تلاش برای نزدیک ساختن خویش به یک بت. در ادامهی این مختصر به این نوع دوم از بتگرایی میپردازیم که به جرئت میتوان گفت شاید عظیمترین تأثیرات را بر تاریخ بشر از گذشته تا کنون نهاده است. *** میگویند انسان بری از اشتباه نیست. هر انسانی غرایزی دارد. نقائصی و اشکالاتی. و با این همه تاریخ انباشته از نامهای قهرمانانی است که دیگر همه جا بسیار بیش از پرداختن به اشتباهات آنان و لغزشهای بزرگ و کوچکشان، از افتخارات ایشان و نبوغشان یاد میشود. از خدمات گرانبهایی که انجام دادهاند و از زندگی آرمانی و انسانی آنها که دیگر تبدیل به یک الگوی بارز و غیر قابل بحث گردیده است. حتّی در مورد آثاری که از ایشان بر جای مانده و به روشنی میتواند سندی زنده برای بازخوانی میزان علم، هنر و شعورشان باشد؛ کمتر کسی به خود اجازهی چون و چرا به خود داده و آنها را مورد نقد قرار میدهد و اگر نیز چنین کاری انجام دهد، در بیشینهی موارد کاری جز تحسین و کشف دقایق حیرتانگیز جدید در آنها از پیش نمیبرد و نقدی جدّی در کار نیست. به عبارت دقیقتری ناقدان آثار ایشان (البته اگر بتوان ایشان را ناقد نامید)، همان کاری را انجام میدهند که پیشتر اشاره شد یعنی کوشش در جهت ارتقای جایگاه و اعتبار بت و در نتیجه ارتقای جایگاه و اعتبار خودشان. این امر یعنی ممنوعالورود شدن نقد و داوریهای منطقی به حوزهی حریم قهرمانان و بتهای تاریخی (یا حتی امروزی) و آثار برجای مانده از آنان، به چیزی که میتوان آن را مقدّسشدگی نامید؛ میانجامد و پیداست که این مقدّسشدگی معنایی جز رکود ارزشها و معیارها و در نتیجه محافظهکاریهای افراطی و ضدّیت با تغییر ندارد. نیازی به گفتن نیست که هماره این مقدّسشدگیها سدّ راه پیشرفت و تحوّل در هر زمینهای بودهاند. جالب اینجاست که حتّی در عرصههای علمی نیز اوضاع کم و بیش بر همین منوال بوده است. در نظر آوریم که دانشمندان محافظهکار که ذهن و اندیشهی خویش را تماماً معطوف به نظریههای موجود کردهاند؛ با چه سماجتی در برابر دیدگاههای جدید ایستادگی کرده و بدین ترتیب از سرعت قطار علم و دانش کاستهاند. با تمام اینها یکی از مهمترین عرصههای نمود این مقدُسشدگی، حوزهی باورهای دینی است. خدایان یا اصنام به عنوان رأس هرم متفاوت و منحصر به فرد بودن، پیداست که کسی در اندیشهی تصاحب جایگاه ایشان نبوده است اما کاهنان و زعمای دینی و مذهبی و آنان که انحصار بحث و سخن گفتن از دین را از آن خویش میدانستهاند؛ هماره در رقابتی سخت و کوششی همیشگی در راستای القای وجود قدرت بلامنازع خود به پیروان بودهاند و در این راه و به منظور دستیابی به رابطهای منحصر به فردتر و نزدیکی هر چه بیشتر با رأس هرم قدرت دینی یعنی خدا (یا در مورد ادیان توحیدی: پیامبران و جانشینان معروفشان)، به هر دستاویزی که نشان دهد ایشان شناخت جدیدتر و عمیقتری از آن دارند؛ از جمله ایجاد تشریفات عبادی و مناسک هرچه پیچیدهتری دست زدهاند و در این راه تا جایی پیش رفتهاند که برای اثبات میزان اطمینان خود به حقّانیت رابطهی خود با خدا برای پیروان، از ارتکاب هیچ اقدام غیر منطقی و غیر انسانی نیز فروگذار نکردهاند. مبلّغین دینی چنان از قدرت خدا یا سنگینی مجازات او داد سخن داده و میدهند که به گفتهی نیچه تو گویی قصد دارند مردم را بیش از آنکه از خدا بترسانند از خود بترسانند چرا که اینان چنین وانمود میکنند که اطاعت از دستورات ایشان به عنوان کسانی که در رابطهای منحصر به فرد با خدا هستند؛ یگانه شانس پیروان برای نجات از مجازات الهی بوده و لذا قدرت تغییر سرنوشت ابدی آنها در دست ایشان است. همین تصوّر در مورد قدرت زعمای دین در میان پیروان، زمینهی مساعد پیدایش خرافات بیشماری را موجب گردیده است. به هر حال بتگرایی و دو جنبهی مهم آن یعنی میل به خود بت شدن و یا بتپرستی، اگرچه ریشه در میل ذاتی بشر برای متفاوت شدن از زمینهها و در نتیجه موجودیت و هویّت یافتن دارد؛ با این حال این بدان معنی نیست که نمیتوان انحراف مخرّب آثار این گرایش را از میان برد. نگارنده بر این گمان است که ایجاد بستری مناسب که در آن هر کس با توجه به استعدادها و تواناییهای ذاتیاش بتواند متفاوت و منحصر به فرد بودن خویش و البته دیگران را پذیرفته و بدین نتیجه دست یابد که هر ذرّهای و به تبع آن هر کس در این جهان هستی، یگانه و منحصر به فرد است؛ نه تنها ممکن بلکه ضروری است. این امر البته آسان نخواهد بود و نیازمند ایجاد نظام تعلیم و تربیتی منطقی و بر پایهی این اصل است که: «متفاوت بودن اصل حاکم بر ذرات هستی است و هر موجود بشری نیز منحصر به فرد است و شایان توجه و ستایش.» [ سهشنبه 25 تیر 1392 ] [ 13:38 ] [ doortarin ]
چندی پیش یکی از آشنایان که کودکی را از بدو تولّد به فرزندخواندگی پذیرفته است (و البته از این لحاظ بسی قابل تحسین و ستایش است) ماجرایی را در کمال خونسردی و حتّی میشود گفت ذوق و هیجان بازگو کرد که برای مدّتها بر اندیشه و عواطفم سنگینی میکرد. یادآور شوم که کودک یاد شده اکنون دختربچّهای دو سال و نیمه است. جریان از این قرار بوده که همراه با دخترخواندهاش به مناسبت فرارسیدن ماه رمضان به روستایی رفتهاند که در آنجا به منظور استفاده در ایّام روزهداری، دهها رأس گوسفند و گاو در برابر چشمان دخترک کشتار شدهاند. اذعان میکنم که نمیخواستم این سخن را جدّی بدانم و دوست داشتم بگوید شوخی کرده است! ولی.. ولی همچنانکه گفتم چنان با آب و تاب به بازگویی آن رخداد باورنکردنی ادامه میداد که در نهایت نتوانستم در برابر داستان آن ستم بارز در حقّ آن کودک بیگناه که مجبور به دیدن چنان صحنههایی شده مقاومت کنم و شدیداً برآشفته شده و بازگوینده را مورد سرزنش شدیدی قرار دادم. وی که ناباورانه هرگز انتظار چنان واکنشی را نداشت کاملاً مستأصل گردیده بود و میکوشید مرا آرام سازد و البته کار خود را توجیه نماید. وقتی از او پرسیدم: «کودک چه واکنشی در برابر آن صحنهها داشت؟» با لبخندی بر لب که گویا میخواست به من بفهماند پریشان شدنم چندان اساسی نداشته پاسخ داد: «اتّفاقاً بسیار هم شادی میکرد..!! مدام به گوشها و زبانها و کلّههای بریده شده دست میزد و میخندید..!!» و وقتی گفتم: «آخر چگونه ممکن است؟» گفت: «برایش یک چیز عادی شده..!!» و صد برابر روح و قلبم از این پاسخ فشرده شد و دانستم که شاید این بار نخست نبوده است. گفتم: «آخر برادر من! این چه کاری است که از آن دفاع هم میکنی و با افتخار از آن یاد میکنی؟ کجای این کار صحیح است؟؟» شاید باورتان نشود که در آخر چه چیز دیگری را نیز اضافه کرد. با آخرین حرفی که در توجیه آن جریان بر زبان آورد؛ دیگر فهمیدم عمق فاجعه بسی باورنکردنیتر از این حرفهاست. گفت: «آخوند مسجد هم آنجا بود و کاملاً این کارم را تأیید کرد و گفت که کار خوبی میکنی این قربانی کردنها را نشانش میدهی چون با این کار باعث میشوی که ترسش از این کارها و سر بریدنها از میان برود..»!!!!!! آتش گرفتم. زمین و زمان در نظرم تیره و تار شد. پس که اینطور؟! این نوع پرورش انسانی، حکم شرعی داشت!! تقریباً فریاد زدم که: «آخر این چه حرف سخیفی است؟؟ این چه پرورش و تربیتی است؟؟ مگر قرار است این کودک در آینده چه کاره شود؟؟ قصاب شود؟! جلّاد شود؟! شکنجهگر شود؟! میخواهد آدم سر ببرّد که میخواهید این کارها برایش عادی شود و ترسش از میان برود؟! عوض آنکه به او مهربانی کردن و دوستی با حیوانات را یاد بدهید؛ میآیید و رقّت قلب پاک و کودکانهی او را نیز اینگونه نیست و نابود میسازید؟؟ آخر چرا؟؟ این چه اعتقاد ضد بشری و بیمایهای است که دارید؟؟..» البته شاید گفتههایم دقیقاً اینها نبودند ولی تقریباً همین گونه سخن گفتم. دیگر نمیتوانستم نفس بکشم. مدام صحنههایی را که او تعریف کرده بود پیش چشم مجسّم میکردم.. وااای.. من که خود هنوز نتوانستهام به عمرم چنین صحنههای را از دور نیز تاب آورم و ببینم؛ چگونه یک کودک.. نه.. نه.. این ستمی آشکار است.. اگر در سرزمین کفر«!» چنین چیزی روی داده بود بدون شک این پدرخوانده را به شدیدترین وجهی مجازات میکردند آن وقت اینجا به عنوان یک شیوهی تربیتی مورد تأیید نیز هست و مایهی افتخار و ثواب!! به خاطر آوردم یکی از دوستان سالها پیش ماجرایی را در ارتباط با قتلعامهای کردستان عراق و گروههای تندرو مذهبی جندالأسلام برایم نقل کرده بود که وقتی از یکی از جانیان پرسیده شده بود شما چگونه توانستهاید اقدام به بریدن سر انسان کنید؟ در پاسخ گفته بود در آغاز راحت نبود و برای همین هم ما از بریدن سر جوجه و مرغ و حیوانات چهارپا شروع کردیم و سپس به تدریج این جرئت و توان را برای بریدن سر انسان یافتیم! قضاوت با شما.. من دیگر چیزی نمیگویم.. و این بود شرح بدون شرح..
موادی از پیماننامهی جهانی حقوق کودک مادهی18: والدين در رشد و پرورش كودكان مسؤليت مشترك دارند و دولتها بايد در اين امر به آنان كمك كنند. مادهی19: دولتها مؤظف هستند كودك را از هر نوع بد رفتاري والدين يا سرپرستان ديگر محافظت كنند و براي جلوگيري از هر نوع سوء استفاده از كودك، اقدامات مناسب اجتماعي را انجام دهند. مادهی21: دركشورهايي كه نظام فرزند خواندگي وجود دارد، اين امر بايد با توجه به منافع عاليهی كودك و با كمك مقامات ذيصلاح، انجام گيرد. مادهی25: وضع كودكي كه از طرف دولت به افراد يا خانوادهها سپرده ميشود، بايد مورد ارزيابي منظم قرار گيرد. مادهی27: هر كودك حق دارد از سطح زندگيای برخوردار شود كه رشد جسمي، ذهني، رواني و اجتماعي او را تأمين كند. مادهی37: هيچ كودكي نبايد مورد شكنجه، رفتار ستمگرانه و بازداشت غير قانوني قرار گيرد. اعمال مجازات اعدام و حبس ابد در مورد كودكان بايد ملغي گردد. [ سهشنبه 25 تیر 1392 ] [ 00:02 ] [ doortarin ]
اوضاع سؤال برانگیز مصر، طرح دیدگاههای گوناگونی را از سوی مفسّران برانگیخته است که البته بیشتر این دیدگاهها حاکی از نوعی خوشبینی در خصوص کیفیات ذهنی جامعهی مصر و آیندهی سیاسی این کشور میباشند. در مجموع میتوان برآیند بیشینهی آرای موجود را در دو بند چنین خلاصه نمود که: 1- مردمان مصر به نظام برآمده از اخوانالمسلمین و تجربهی یک سالهی آن نه گفتهاند چرا که ایشان خواهان نظامی متّکی بر مردمسالاری و نگرشهای سکولار هستند. در نتیجهی چنین رویکردی، ارتش ملّی مصر به وظیفهی ملّی- اخلاقی (و نه ضرورتاً قانونی) خویش عمل کرده و در راستای همراهی با این خواسته، دولتی را سرنگون ساخته که رأی اعتماد خویش از ملّت را از دست داده است. 2- در مصر کودتا رخ داده و ارتش این کشور با چراغ سبز و دخالت کشورهایی که روند اوضاع را بر وفق مراد خود ندیدهاند؛ دولت قانونی و برآمده از رأی ملّتی را ساقط ساخته است و لذا نمیتوان مُهر تأیید و توجیه منطقی بر وضعیت پیش آمده نهاد. ایرادات این دو دیدگاه چیست؟ به شرح ذیل میتوان مواردی را فهرست نمود که در ارتباط با این دو تفسیر از اوضاع جاری مصر قابل طرح میباشند: 1- سابقهی پیدایش و فعالیّت نظامی، سیاسی و فرهنگی اخوانالمسلمین در مصر به بیش از 80 سال میرسد. نفوذ فکری این جنبش طوری است که گفته میشود بسیاری از شخصیّتهای مذهبی و فرهنگی مصر نیز از وابستگان بدان بوده یا تحت تأثیر اندیشههای آنان هستند. یادآوری این نکته از آنجایی حائز اهمیّت است که بعضاً گویی فراموش میشود که مردمان مصر با اندیشههای این گروه ناآشنا نیستند و سالهاست با نظریهی مدل حکومتی و سیاسی آنان –که بر مبنای شیوهی حکومت عمربنعبدالعزیز هشتمین خلیفهی اموی بوده- از نزدیک آشنایی داشتهاند. پس با این وصف چگونه است که میتوان هنوز ادعا کرد که مردم مصر فقط در ظرف یک سال اخیر است که پی به تز سیاسی و شیوهی حکومتداری اخوان بردهاند؟ اگرچه عرصهی عمل بهترین میدان و آزمایشگاه هر نوع نظریه است ولیکن در مجموع شاید چندان واقعبینانه نباشد که تظاهرات انقلابی اخیر میدان التّحریر را به نفی فلسفی و بنیادین مرام سیاسی اخوانالمسلمین از سوی بدنهی جامعهی مصر مربوط دانست. 2- همچنین این ادّعا که مردم مصر دست رد بر سینهی نظام حکومت دینی زدهاند؛ به دو دلیل چندان منطقی نمینماید: - نخست اینکه ایشان در انتخابات دموکراتیک سال گذشته که با حضور رسانههای خارجی و در برابر افکار عمومی جهان برگزار گردید، با اطّلاع و آشنایی تمام از دیدگاههای سیاسی اخوانالمسلمین ایشان را بر مصدر امور نشاندند. پس این نمیتواند حاصل تصادف و یا صرفاً خوش اقبالی سیاسی اخوان باشد بلکه نشان از گرایش جامعهی مصر به تجربهی مدینهی فاضلهای داشت که از سوی دین هماره تبلیغ شده و نیز به درازای بیش از هشت دهه، از بلندگوهای تبلیغاتی اخوانالمسلمین چه به صورت آشکار و چه پنهان وصف آن را شنیده بودند. - دلیل دوم در اختیار داشتن مدلهای حکومت دینیای همچون ایران است که نظر به ایرادات عمدهای که از سوی حکومتهای وقت مصر و سایر کشورها در خصوص آن هماره به میان جامعهی مصر بازتاب یافته است؛ میتوانست افقهای احتمالی مشابهی را در ارتباط با مدل حکومتی اخوان در دورنمای آیندهی مصر نیز در معرض دید مردم بگذارد ولی با این حال باز هم چنین نمونهای، هرگز مردم مصر را از گزینش اخوانالمسلمین در انتخابات سال پیش بازنداشت. 3- اینکه مردم مصر خواهان حکومتی سکولار و غیر دینی هستند و بنابراین پس از یک سال تجربهی حکومت اخوانیون، ایشان را از مسند امور به کنار زدهاند؛ با نگاهی به دوران حکومت سکولار حسنی مبارک به هیچ روی مطابق با منطق نیست. حکومتی که در آن اساساً جنبشهایی دینی همچون اخوانالمسلمین حق فعالیت نداشتند. 4- در اینکه طبق تعاریف فرهنگهای سیاسی آنچه در مصر اتّفاق افتاد در اصل یک کودتا بود؛ البته بر خلاف فضای بلاتکلیف و عجیب و غریب حاضر در خصوص اتلاق این عنوان، تردیدی نیست ولی نکته در این است که باید دید در اساس آیا ملّتی که خود دولتی را بر سر کار آورده است، نمیتواند یا نباید بتواند آن را نیز ساقط سازد؟ البته پاسخ بدیهی است. ولی شاید پرسش در نحوهی انجام آن است. آنچه دیدگاه دوم مورد اشاره بر آن تأکید مینماید؛ این احتمال است که کودتای صورت گرفته نه با خواست جامعهی مصر بلکه با خواست و جهتدهی قدرتهای منطقهای و جهانی به وقوع پیوسته است. البته جای تردید نیست که حکومت اخوانالمسلمین در مصر پارهای از معادلات منافع کشورهای دیگر را بر هم زده بود ولی پرسش این است که اگر زمینهی ذهنی لازم برای قبول انجام یک کودتا در میان جامعهی مصر مهیّا نبود؛ آیا بخش قابل توجّهی از ایشان هم اکنون در پی این رویداد به رقص و پایکوبی مشغول میشدند؟ آیا منطقی است که تمام آنهایی را که از وقوع این کودتا و سقوط دولت محمد مُرسی به وجد آمدهاند؛ وابسته به احزاب رقیب اخوانالمسلمین بدانیم؟ آیا با چنین پیشداوریای قضاوت دربارهی اوضاع کنونی مصر دقیق و عادلانه خواهد بود؟ در نتیجهی این ملاحظات باید گفت که چندان منطقی نخواهد بود که به قضاوت قطعی در خصوص چند و چون رخداد سیاسی مقطع کنونی مصر دست زد. همچنین ظاهر امر و شنیدن شعارهای لایهای از روشنفکران و فعّالان سیاسی این کشور در میانهی وضعیت جاری که چه بسا بخشهایی از مردم عادی مصر را نیز با خود همراه ساخته است، نباید ما را بدین استنتاج بکشاند که این شعارها بیانگر آمال و خواستههای تاریخی عامهی مردم و بدنهی جامعهی مصر هستند. بدیهی است دوران زمامداری حسنی مبارک به عنوان یک دیکتاتور و پیشتر از آن سایر حکومتهای برآمده از میلیتاریسم مصری، دورانی نبوده که در طی آن مردم بتوانند آموزش و فرهنگ لازم را در خصوص درک آزادیهای سیاسی و دموکراسی حقیقی به دست آورند. پس با این وصف چگونه میتوان پنداشت که در ظرف زمان کوتاهی این تودهی مردم، به آن سطح از شعور سیاسی رسیده باشند که خواهان استقرار یک نظام سکولار و مردمسالار حقیقی گردند؟ [ جمعه 21 تیر 1392 ] [ 11:40 ] [ doortarin ]
بیری له شه و ده کرده وه:
به ندی ئاواتی گرێ دا
[ پنجشنبه 13 تیر 1392 ] [ 23:29 ] [ doortarin ]
بحرانی فلج کننده بر فضای اجتماعی کشور حاکم است: بحران بی اعتمادی و ناباوری. تو گویی شبی است که سپیده ای در پی آن نخواهد آمد. هیچ کس، دیگری را باور ندارد. مشتری: فروشنده را، دانش آموز: آموزگارش را، کارمند: مدیرش را، زن: شوهرش را، شوهر: زنش را، همکار: همکارش را، نشسته در پای منبر: خطیب و واعظ را، بیمار: دارویش را، سوگوار: همدردی دیگران را، بیننده: اخبار تلویزیون و رادیو را، روزنامه خوان: ستون های گوناگون روزنامه را، به جان آمده از ستم: دادگری دستگاه قضاوت را، مصرف کننده: سلامت و کیفیت آب و غذای خریداری کرده اش را، شهروند: احساس مسؤلیت گردانندگان سیستم اداره ی جامعه را.. سخنان و ادعاهای هرکس با لبخند کم رنگی بر لب و در بهترین حالت با لبخندی در پشت سر پاسخ داده می شود: سخنان شاعرانه و زیبای تراشیده شده ی یک مدّعی از تلویزیون، فخرفروشی آمیخته با احساس غریب درد وجدان یک فارغ التّحصیل دانشگاه، صورت برافروخته یا سرشار از آرامش «روحانی» یک واعظ، از رو یا از حفظ خواندن های متون تبلیغاتی فلان سوخته در آتش احساس مسؤلیت در جریان یک انتخابات و البته همچنین فریادهای غرّای «روشنفکران» و روشنفکران بی «ادعا» که با دریایی از روشن اندیشی پشت به بسی کتاب دارند.. و با تمام اینها در این آشفته بازاری که در آن به گفته ی خدای بی خدای زرتشت: «همه چیز حرف می زند و همه چیز ناشنیده می ماند»؛ هر فروشنده ای می کوشد کالایش را چنان بیاراید که در ازای جرعه ای اعتماد بتوان فروخت. آری.. همه در اصل خریداران کالایی هستند که دیرزمانی است از این «دشت غبارآلود کوچیده است..». همگان اعتمادی می خواهند که خود به درازای تاریخ سرچشمه اش را خشکانده اند: صداقت.. گفتند یافت می نشود گشته ایم ما/گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست.. [ یکشنبه 09 تیر 1392 ] [ 23:19 ] [ doortarin ]
نفرت به آنكه پرنده را در قفس، ماهي را در تنگ و دهان را بسته مي خواهد.. [ پنجشنبه 23 خرداد 1392 ] [ 11:22 ] [ doortarin ]
در رابطه با پیدا شدن یک نوزاد چینی در لوله ی فاضلاب
- اینجا کجاست؟.. اینجا کجاست؟.. من به کجا آمدهام؟.. مادر؟! مادر؟! من گرسنهام!.. سردم است!.. سردم است!.. اینجا چقدر تنگ و بدبوست!.. خدایا..! من شیر میخواهم..! گرسنهام! چرا کسی مرا در آغوش نمیگیرد؟! چرا کسی صدای گریههای مرا نمیشنود؟! چرا اینجا اینقدر بدبوست؟! مادر؟! مادر جان؟! چرا مرا نمیبوسی؟! مادر کجایی؟! من آمدهام! من به دنیا آمدهام! پس چرا خبری از یک بستر گرم و نرم نیست؟! خدایا.. نمیتوانم سرم را حرکت بدهم! چیز سفتی مرا اذیت میکند.. چقدر تاریک است! من میترسم مادر جان! به من شیر بده! تو را خدا به من شیر بده! مرا در آغوشت بگیر! پس چرا نیستی؟! مادر اینجا تاریک است! چشمهایم میسوزند.. چشمهایم اذیت میشوند.. مادر! من تو را میخواهم.. من گرسنهام.. مادر؟! چرا صدایت را نمیشنوم؟! چرا به من نمیگویی عزیزم؟! چرا صدای خوشحالی و خنده از کسی نمیشنوم؟! کسی از آمدنم خوشحال نیست؟! چرا؟! مگر من چه کردهام؟! مگر به دنیا آمدن یک نفر، مادرش را خوشحال نمیکند؟! آآآخ!! من شیر میخواهم!! شیـــــــــــر!! گرسنهام.. خدا؟! خدا؟! تو هم نیستی؟! خودت به من گفتی به دنیا بیایم! پس چرا اینجا اینطوری است؟! دنیا این جای تنگ و تاریک و بدبوست؟! چرا گفتی دنیا جای قشنگی است با شیر و گلها و پرندهها و آسمان آبی؟! اینها کجا هستند؟! چرا من در این جای تنگ و سرد گیر افتادهام؟! خدا جان؟! کجا هستی؟! کجا رفتی؟! تو هم مرا تنها گذاشتی؟! خدا چقدر خسته شدهام.. دستها و پاهای کوچکم را به زور میتوانم حرکت بدهم.. از بس فریاد زدم و گریه کردم، گلویم درد گرفت.. من شیر میخواهم.. من خستهام.. من سردم است.. چرا اینجا افتادهام؟؟ مادر؟! مااااادر؟! مااااااااااااااااااااااااادر؟!.. کجایی؟! چرا مرا اینجا انداختهای؟! چرا؟! مرا دوست نداشتی؟! پس.. پس چرا.. چرا مرا به دنیا کشاندی؟! چرا؟! خب.. مرا بر سر راهی میگذاشتی تا شاید کسی دلش به حالم بسوزد و مرا با خود ببرد.. چرا این کار را با من کردهای؟! چرا مرا در اینجای ناآشنا تنها گذاشتهای؟! مادر؟! چرا مرا نخواستی؟! من چه گناهی کردهام؟! من فقط تو را داشتم.. اگر تو مرا دوست نداشته باشی دیگر چه کسی دوست دارد؟! آیییییییی.. چیزی چشمهایم را میسوزاند.. گرسنهام.. شیر میخواهم.. سردم است.. چیر خیس و سردی در اطرافم حرکت میکند.. دستها و پاهای کوچکم را دیگر احساس نمیکنم.. مادر.. ماااااااااااااااادر جان.. آغوشت را میخواهم.. دلم برایت تنگ شده است.. من آغوش گرم تو را میخواهم نه این جای سرد را.. نه این جای تنگ و تاریک و بدبو را.. مااادر جان.. مادر خوبم.. مادر عزیزم.. دیگر نمیتوانم گریه کنم.. توان گریه کردنم تمام شده.. فقط میتوانم آهسته ناله کنم و صدایت بزنم.. آآآآآآآآآآآخ چقدر تنهایم.. انگار دنیا برای من در همین جا دارد به آخر میرسد.. م..م..ما.ا.ا..د..ر.. [ چهارشنبه 08 خرداد 1392 ] [ 22:04 ] [ doortarin ]
نمیدانم سحر کی خواهد آمد از دیار شرق این افسانهی تاریک
نمیدانم در این وادی که مُردن، قصّهای شیرینتر از امید و آزادیست؛ سخن از زندگی آیا چو هزلی نیست؟!
نمیدانم..
ولیکن ای چو من جویندهی خورشید! میدانم: که نقش آن حقیقت آتشِ خورشید قلب ما هم اینک نیز در این وادی شبآیین تواند – گرچه اندک – رباید از رخ این زندگی گاهی غبار تیرگی را..
[ جمعه 03 خرداد 1392 ] [ 11:35 ] [ doortarin ]
|
||
|
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
| ||