| صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز | ||
|
حق حیات!در زمانی نامعلوم و مکانی نامعلوم، گرسنه ای بر کنار سفره ای که رنگین از ده ها نوع خوراکی بود نشسته بود و داشت از این خوان الوان لذت می برد. در آن طرف دزدی کمین کرده بود. دزد آمد و نگاهی به سفره انداخت. مرد ترسید و کمی خودش را جمع و جور کرد و به دزد نگاه کرد. دزد در یک چشم به هم زدن عالی ترین غذای سفره را برداشت و فرار کرد چون فکر می کرد که حالاس که مرد بلند شود و دنبالش کند و یقه اش را بگیرد. ولی...! مرد خیلی ناراحت شد ولی چون احساس می کرد که توانایی مقابله با دزد را ندارد، وضعیت را اینطور توجیه کرد که:
- خوب! حالا بذار این یکی خوراکی رو نداشته باشم! اصلاً خیلی هم خوشمزه نبود.. همون بهتر که بردش! اندکی گذشت. بار دیگر دزد آمد و نگاه دیگری به سفره انداخت. دید هنوز غذاهای خوشمزه ی بسیاری مانده اند که او از آنها محروم مانده است! برای همین هم یک بار دیگر بی درنگ بهترین غذای دیگری را که به نظرش می رسید برداشت و فرار کرد. او هنوز از مرد می ترسید. مرد صاحب خوان، باز هم خیلی ناراحت شد ولی چون احساس می کرد توان مقابله با دزد و گرفتن غذایش را از او ندارد؛ وضعیت را اینگونه توجیه کرد: - خوب! حالا بذار این یکی هم نباشه..! آسمون که به زمین نمیاد.. خیلی از این دزدی دویاره نگذشته بود که باز هم دزد که این دفعه جسورتر شده بود و کم کم به این نتیجه رسیده بود که انگار مرد صاحب خوان، کاری با او ندارد؛ بازگشت و خیلی راحت تر و مطمئن تر از قبل، چند غذای خوشمزه ی باقی مانده را هم از سر سفره و جلوی مرد که داشت می خورد، برداشت و خیلی آرام از آنجا دور شد. مرد که دید غیر از آب و نان خشک و خالی چیز دیگری برایش نمانده است خیلی خیلی ناراحت شد. طوری که به گریه افتاد. ولی چون دیگر مطمئن بود که از پس دزد برنمی آید برای وضعیت فعلیش نیز توجیه خوبی پیدا کرد: - اصلاً خوردن غذای خوشمزه معنیش غیر از تن پروری و خوش گذرونی نیست..! آدم مؤمن باید قناعت پیشه کنه.. به قول شاعر « ای شکم خیره به نانی بساز!» و با خیالی آسوده مشغول خوردن نان خشک و آب شد و در کنار آن نیز مدام خدا را به دلیل سلامتی ای که به او داده بود؛ شکر می کرد. ولی دزد داستان ما، از آن طرف داشت با خودش فکر می کرد که اصلاً چرا باید مثل دزدها بیاید و هر بار از سر سفره چیزی بردارد؟!! اصلاً آن مرد لال و معلول کیست که آنجا برای خودش نشسته و سفره را مال خودش می داند؟ و به این نتیجه رسید که باید بازگردد و سفره و آب و نانی را نیز که مانده از آن خود کند. دزد بازگشت و خیلی از خود راضی و قلدر بر سر سفره نشست و آب و نان را نیز از دست مرد بیرون آورد و لگدی نیز به مرد زد. مرد خیلی خیلی ناراحت شد. او وقتی دید که انگار اصل و اساس حیات او این بار در خطر افتاده است؛ برای اولین بار لب به اعتراض گشود. ناگهان دزد در شگفت شد. و پرسید: - اعتراض می کنی؟! به چی اعتراض می کنی؟! - قربان من نان و آب می خواهم! لطفاً به من هم حق حیات بدهید! دزد خندید. او فکر می کرد که اعتراض مرد به بردن تمام آن چیزهایی است که از سر سفره ی او ربوده است.. ولی با کمال تعجب دید که نه.. او فقط آب و تکه ای نان خشک می خواهد! همین.. چه داستان خنده دار و غم انگیزی! ولی این داستان نبود. واقعیت داشت.. ولی.. ولی باید بگویم که من چیزی را از خودم به آن اضافه کرده بودم. و آن اعتراض مردی بود که فقط حق حیات می خواست!!
[ دوشنبه 10 بهمن 1390 ] [ 18:28 ] [ doortarin ]
|
||
|
💬 نظرات کاربران
💬ثبت نام کاربران
💬ورود کاربران
| ||