صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز

ای آفتاب به شب مبتلا خدا حافظ

غریب واره ی دیر آشنا خدا حافظ

 

به قله ات نرسید بخت کوته ام

بلند پایه ی بالا بلا خداحافظ

 

میان ماندن و رفتن درنگ می کشدم اما

بگو بگویم سلام یا خدا حافظ

 

به چشمان معصومت سوگند

که بی گناه ترینی اما خداحافظ

 

به بسترت نرسیدند کوزه های عطش

ای سراب تفته ی چشمه نما خداحافظ


[ دوشنبه 29 خرداد 1391 ] [ 11:35 ] [ doortarin ]

درباره وبلاگ

چه آسان شعر می‌سراییم و از انسانیت و حقوق بشر و صدها واژه‌ی از تداعی افتاده‌ی رنگین دیگر دم می‌زنیم. اما آن سوتر از دیوار بلند غرورمان، فراموشی‌مان و روزمرّه‌گی‌مان شعرها کشتار می‌شوند. انسانیت و حقوق بشر در گنداب‌ها دست و پا می‌زند و قاموسی به حجم تاریخ دور و نزدیک از واژگان زنده؛ گرد فراموشی می‌گیرد. چه ساده فراموش می‌کنیم مرگ «شعر» در جامه‌ی انسان را.. آری.. از شعرستانیم و از شعر بی‌خبر و از نزدیک‌ترین‌ها چه دورترین..
امکانات وب