صفحه اصلی تماس با ما عناوین مطالب پروفایل قالب سبز

بدون شرح!

 

کدام یک آرزویی برای بیداری ندارند؟

 

و آنگاه که دندان هایت گاز می زنند لقمه را به دورترینان بیندیش..

 

 

هم این بازی است، هم آن بازی است و هم تمام زندگی..

[ دوشنبه 07 فروردین 1391 ] [ 19:58 ] [ doortarin ]

تا کنون اصطلاح شهر هرت را زیاد شنیده اید اما آیا از خود پرسیده اید که واقعاً شهر هرت کجاست؟


- شهر هرت جايي است که رنگ هاي رنگين کمان مکروه اند و رنگ سياه مستحب.

-
شهر هرت جايي است که اول ازدواج مي کنند بعد همديگر را مي شناسند.


-
شهر هرت جايي است که مردمانش معتقدند بهشت زير پاي مادران است و در همان حال  این مادران حقي از زندگي و فرزند و همسر ندارند..


-
شهر هرت جايي است که درخت ها علل اصلي ترافيک به حساب می آیند اند و بريده مي شوند تا ماشين ها راحت تر برانند.    

-
شهر هرت جايي است که کودکان زاده مي شوند تا عقده هاي پدرها و مادرهایشان را درمان کنند.

-
شهر هرت جايي است که شوهر ها انگشتر الماس براي زنانشان مي خرند اما حوصله 5دقيقه قدم زدن را با همسران ندارند.


-
شهر هرت جايي است که با ميلياردها پول بعد از ماهها فقط مي توان براي مردم مصيبت ديده، چند چادر برپا کرد.

-
شهر هرت جايي است که خنده نشانه ی جلف بودن قلمداد می شود.

-
شهر هرت جايي است که مردم سوار تاکسي مي شوند تا زود به سر کارشان برسند که کار کنند تا پول تاکسيشان را در بياورند.   

-
شهر هرت جايي است که بیش از نیمی از مردمش زير خط فقرند اما سريال هاي تلويزيوني را در کاخها مي سازند.         

-
شهر هرت جايي است که گريه محترم و خنده محکوم است.  

-
شهر هرت جايي است که وطن هرگز معنایی ندارد و باعث ننگ، پس مي رويم ترکيه و دوبي و اروپا و آمريکا و ........ را آباد ميکنيم.   

-
شهر هرت جايي است که هرگز آنچه را می دانی نبايد به ديگري بياموزي.

-
شهر هرت جايي است که وقتي به مدرسه می روی، کيفت را مي گردند مبادا آينه داشته باشي.

-
شهر هرت جايي است که دوست داشتن و دوست داشته شدن احمقانه و ابلهانه است.

-
شهر هرت جايي است که در فرودگاه برادر و پدر را مي توان بوسيد اما همسر را خیر..

-
شهر هرت جايي است که وقتي از دختر مي پرسند:

مي خواي با اين آقا زندگي کني؟

مي شنوی:

نمي دونم هر چي بابام بگه.  


- شهر هرت جايي است که وقتي مي خواهي ازدواج کني 500 نفر را دعوت مي کني و شام مي دهي تا بروند و از بدي و زشتي و نفهمي و به اصطلاح بي کلاسي تو کلّي حرف بزنند.   

-
شهر هرت جايي است كه هر روز در خيابان شاهد توهين به مادرها و دخترها هستي ولي كاري از تو ساخته نیست.  

-
شهر هرت جايي است كه مردمش پولشان را توی ... می ریزند و دعا می کنند که خدا آنها را از فقر نجات بدهد.


-
شهر هرت جایی است که به بعضی از بیسوادها می گویند پروفسور.


- شهر هرت جایی است که در آن دلال و دزد به مهندس و دکتر فخر می فروشند.   


- شهر هرت جایی است که معلّم را که وظیفه اش انسان سازی است؛ مفت خور می دانند.

 

- شهر هرت جایی است که مردگان مقدسند و از زنده ها بسی محترم تر.

شهر هرت جايي است كه ..........

 

منبع: نامعلوم و شاید هر آن کس که اندکی بیندیشد

 

[ دوشنبه 07 فروردین 1391 ] [ 14:56 ] [ doortarin ]

ز کوی یار می آید نسیم باد نوروزی           از این باد ار مدد خواهی چراغ دل برافروزی

یاوران! شادباش می گویم فرارسیدن سال نو و بهار زیبای طبیعت را.

به دیدار شکوفه های بهاری برویم ولی فراموش نکنیم که کمی آنسوتر، شکوفه های دیگری از جامعه ی انسانی در نوبهار زندگی خویش، خزان را تجربه می کنند..

کلبه ای در شمال ایران

باغی در اطراف شیراز

لیالستان گیلان

منبع بیشتر این تصاویر روحنواز:http://www.mehrnews.com

[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 23:20 ] [ doortarin ]

صلح را نمی توان با زور حفظ کرد . دستیابی به آن تنها از طریق درک ممکن است .

نمی توانید از جنگ جلوگیری کنید و همزمان برای آن آماده شوید .

 

دنیا جای خطرناکی برای زندگی است . نه به خاطر مردمان شرور ، بلکه به خاطر کسانی که آن

شرارت ها را نگاه می کنند و کاری در مورد آن انجام نمی دهند .

فرق بین حماقت و نبوغ این است که نبوغ حدی دارد .

هرگز کاری بر خلاف وجدان خود نکنید ، حتی اگر قانون از شما بخواهد .

چقدر کم اند آنانی که با چشمهای خود می بینند و با قلبهای خود احساس می نمایند .

اگر از من بپرسید می گویم که گناه در خلوت را به تظاهر به تقوا ترجیح می دهم .

[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 18:35 ] [ doortarin ]

تو را من چشم در راهم شباهنگام

که می گيرند در شاخ «تلاجن» سايه ها رنگ سياهی را

و زان دل خستگانت راست اندوهی فراهم؛

تو را من چشم در راهم.

شبا هنگام، در آن دم که بر جا، درّه ها چون مرده ماران خفتگان اند؛

در آن نوبت که بندد دست نيلوفر به پای سرو کوهی دام.

گرم ياد آوری يا نه، من از يادت نمی کاهم؛

 

تو را من چشم در راهم.


[ یکشنبه 28 اسفند 1390 ] [ 07:33 ] [ doortarin ]

در این پست بر آنم که نخستین کتاب را در موضوع معرّفی کتاب وبلاگ معرّفی نمایم. با توجه به اینکه هدف نهایی از این مهم، یک هدف مثبت فرهنگی در جهت ارتقای سطح تفکر و اصلاح کژی هاست؛ منطقی است اگر به بنیان های فرهنگی موجود رجوع نموده و آنها را مورد توجه قرار دهیم. از این رو در نخستین پست از موضوع معرّفی کتاب، به کتابی می پردازیم که بی تردید مهمترین کتاب در فرهنگ و تمدن اسلامی می باشد. این کتاب جدا از اینکه کتاب مقدّس آیین اسلام است؛ به عنوان منبع بسیاری از فاکتورهای فرهنگی و اعتقادی در سرزمین هایی که باورهای اسلامی در آنها محوریت دارد؛ محسوب می شود. آری کتاب مورد نظر ما قرآن است که در قداست و ارزش اعتقادی آن در بین عامه ی مسلمانان جایی برای کمترین تردید نیست. با این وجود شاید جای بسی تعجب و شگفتی باشد که چرا این کتاب را با این درجه از اهمیّت به عنوان نخستین کتاب در معرّفی کتاب انتخاب نموده ام. دلیل آن را در یک کلام می توان چنین بیان کرد که:

 


ادامه مطلب
[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 16:43 ] [ doortarin ]

 

« چه کسی را بد می دانی؟- آن کس که می خواهد پیوسته مرا شرمنده کند.»

 

نیچه. دانش شاد ، بند 273

 

[ شنبه 27 اسفند 1390 ] [ 12:33 ] [ doortarin ]

وقتی پروانه ها و گنجشککان در آستانه ی بهار و آشیانه بیگناه از تیر صیّاد بر خاک افتادند؛

شاید صیّاد خود هرگز نمی پنداشت که روزی صید صیّاد دیگری خواهد شد.

ولی چه دردناک است انتظار طولانی اجرای عدالت..

دنیا خه مه، ژیان ژانه، بو شاره که ی به هاری سوور

هیروشیمای کوردستانه، هه له بجه دایکی شاره زوور

[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 21:44 ] [ doortarin ]

ادعا می شود:

- مردمی هستیم صاحب اخلاق و انسانیت با پیشینه ای درخشان در این زمینه. چون سعدی به عنوان یکی از صدها شاعر و اندیشمند دیگر ایرانی می فرماید:

بنی آدم اعضای یک پیکرند/که در آفرینش ز یک گوهرند

و این بر سر در سازمان ملل متحد حک شده است و ...

بسیار خوب. حرفی نیست ولی می خواهم پرسشی را با شما در میان بگذارم:

معلّم به چه کسی درس می آموزد؟ پرسش ساده ای است. آری.. به شاگردانی که نمی دانند. این درست. ولی نکته ی ظریفی در آن نهفته است. اینکه سعدی و دیگر اندیشمندان معلّمانی بوده اند که برای شاگردان نادان خود که همان مردم باشند؛ درس می داده اند. آری. سعدی و امثال او برای کسانی که خود به هم گوهری و انسانیت و مهربانی و کمک به همنوع باور داشته باشند؛ درس نمی دهند و دیگر چیزی برای آموختن ندارند. معلّم برای آن کس که نمی داند؛ سخن می گوید. شاید ایراد گرفته شود که چه بسا سعدی این بیت و یا دیگر ابیات مروّج فضیلت های انسانی اش را در مواردی خاصّ و ماجراهایی که در ضمن آن نشانی از نامهربانی دیده؛ سروده باشد. ولی.. ولی بگذارید رو راست باشیم. در ادبیات ملل گوناگون؛ شاید بتوان به جرات گفت که ادبیات ایران زمین یکی از غنی ترین ها در موضوعات اخلاقی است:

سراسر کتاب حجیم مثنوی معنوی جلال الدین مولوی را چیزی بیشتر از آموزه های انسانی و فضایل اخلاقی تشکیل نمی دهد.

دیوان رودکی نیز به عنوان پدر شعر فارسی به همین گونه،

رباعیات خیام نیز عرصه ای است برای تشویق به اندیشیدن فرد فرد بشر و البته برای جماعت ایرانی که بیش از آنکه اهل اندیشیدن باشند؛ اهل پیروی و اطاعت بوده اند.

با اندکی تعمّق در این باره می توان دلایل و مدارک دیگری را آشکار ساخت. از جمله در فرهنگ مذهبی. به روشنی می توان دید که در فرهنگ مذهبی مردمان این سرزمین-ایران- شاید بیشتر از هر موضوع دیگری به فضایل اخلاقی توجه نشان داده شده است. به راستی چرا؟ چرا اینگونه است؟ آیا این عرضه ی بسیار بسیار فراوان این کالا، به دلیل تقاضا و احساس نیاز بسیار شدید برای آن نیست؟

آیا چنانچه مردم خود از اخلاق و انسانیت و فضایل رفتاری بهره ی کافی داشتند؛ اندیشمندان و روشن فکران اوقات گران بهای خود را صرف به نگارش درآوردن آثاری با این مضامین می کردند؟

آیا اگر اعتقادات دینی و مذهبی جایگاه مهمی در قلب و رفتار مردم داشت؛ دیگر نیازی به این همه تبلیغ و ترویج بود؟ آیا این همه خدا خدا کردن دلیل بر خلاء اعتقاد به آن نیست؟

آیا اگر کتاب و مطالعه در نزد این مردم ارزشی داشت؛ آنگاه در وصف آن، کودک دبستانی لازم بود شعر « یار مهربان » را از بر نماید؟

آیا وقتی همه جا، سخن از عدالت است؛ معنایش جز این است که این خاک؛ تشنه ی عدالت و دادگستری است؟

و آیا.. آیا دعای داریوش بزرگ که: ایزدا سرزمینم را از دروغ به دور دار؛ نمی رساند که وی در میان مردمانی دروغگو می زیسته است؟

و اکنون در سرتاسر جهان:

آیا این همه فریاد زدن از حقوق بشر و صلح و آزادی و برابری و مبارزه با تروریسم، بدان دلیل نیست که این چیزها فقط در اوهام و اتوپیاهای مصلحان وجود داشته و دارند؟

و این گزاره ی بدیهی، تز من است:

در بیابان بیشتر سخن از جرعه ای آب است و در دریا بیشتر سخن از پاره ای خشکی..

***

در این صحرای پر وحشت

رفاقت کیمیای جرعه ی آبی است

در این دریای پر نیرنگ

صداقت خشکی گم گشته ی پرتی است..

[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 17:51 ] [ doortarin ]

[ جمعه 26 اسفند 1390 ] [ 16:43 ] [ doortarin ]
صفحه قبل1...2425262728...48صفحه بعد
درباره وبلاگ

چه آسان شعر می‌سراییم و از انسانیت و حقوق بشر و صدها واژه‌ی از تداعی افتاده‌ی رنگین دیگر دم می‌زنیم. اما آن سوتر از دیوار بلند غرورمان، فراموشی‌مان و روزمرّه‌گی‌مان شعرها کشتار می‌شوند. انسانیت و حقوق بشر در گنداب‌ها دست و پا می‌زند و قاموسی به حجم تاریخ دور و نزدیک از واژگان زنده؛ گرد فراموشی می‌گیرد. چه ساده فراموش می‌کنیم مرگ «شعر» در جامه‌ی انسان را.. آری.. از شعرستانیم و از شعر بی‌خبر و از نزدیک‌ترین‌ها چه دورترین..
امکانات وب